مسائل عاطفی دوران بلوغ

بلوغ عاطفی یکی از مراحل رشد هر فرد در زندگی است و در کنار رسیدن به بلوغ جسمی، فکری، اجتماعی و اقتصادی، گامی اساسی برای رسیدن به کامیابی و سعادت محسوب می شود.بلوغ عاطفی یعنی توانایی فرد برای پذیرش دیگران و محیط پیرامونشان به همان شکلی که هستند.
بلوغ عاطفی به این معنا نیست که ما عواطف خود را پنهان یا سرکوب کنیم، ما می توانیم با روش های تمدد اعصاب مانند شل کردن عضلات، یوگا و روش های دیگری از این قبیل شدت آن را کم نماییم. ما با آگاهی از افکار و عقاید منفی و نادرست خود می توانیم افکارمان را کنترل کنیم و با جایگزینی افکار درست، مثبت و سازگار، روابط خود را بهبود بخشیم و احساس شاد بودن کنیم و بیشتر به اهدافمان برسیم. بلوغ فرایندی بیولوژیک و شامل تغییرات جسمانی است که نوجوانان هنگام گذر از دوران کودکی به بزرگسالی آن را تجربه می‌کنند. بلوغ به وسیله تحریک قسمت‌هایی از مغز آغاز می‌شود که کانون هورمون‌های جسمی می‌باشد.  تغییراتی که در بدن نوجوانان ایجاد می‌شود در نتیجه آزاد شدن هورمون‌هایی مانند استروژن و تستوسترون می‌باشد.  ممکن است نوجوان نوسان زیادی در رفتار و خلق و خوی خود احساس کند زیرا او در طول روز دچار تغییرات زیادی در فعالیت‌های اجتماعی می‌شود. تحولات روحی در دوران بلوغ در بین دختر ها و پسرها متفاوت است. این تفاوتها نه تنها به دلیل شرایط خانوادگی و فرهنگی و تفاوت جایگاهی که یک دختر خانم و یا آقا پسر جوان در جامعه دارند بلکه بدلیل تفاوت های هورمونی شان هم هست. در این سن بیشترین اشخاصی که روی فرد نوجوان تاثیر دارند دوستان وی هستند. چون فرد نوجوان تصور می کند هیچ کس او را درک نمی کند و تنها کسانی که تجربه همسان دارند و همسن او هستند مشکلات او را می فهمند. دلیلش هم خیلی ساده است برخی افراد گر چه از نظر جسمی بالغ می شوند اما از نظر عاطفی هرگز به بلوغ نمی رسند. علل ترس و خشم در سنین گوناگون متفاوت است. در اوایل کودکی خشم کودک ناشی از مسایل جزیی و روزمره است و مسایل اجتماعی علت عصبانیت های دوران نوجوانی است. کودکان به طور معمول از مار و سگ و تاریکی، ارتفاعات و صداهای عجیب می ترسند اما گاهی این ترس تا سنین نوجوانی و حتی بزرگسالی همراه آنان است. نشانه بلوغ عاطفی یک نوجوان این است که به تدریج رفتارها و واکنش های خام و کودکانه را کنار بگذارد، از حقیقت نگریزد و حتی در موقعیت های گوناگون به جای واکنش های هیجانی و کودکانه، واکنش های منطقی و عاقلانه در پیش گیرد.

مسایلی را که نوجوان با آنها درگیر است به سه دسته تقسیم می شوند:

▪ ابتدای نوجوانی: مشکلات خانوادگی، مدرسه، تجربه کم، مسایل اقتصادی، بهداشت، سلامت جسم و روان و رشد شخصیت

▪ اواسط نوجوانی: مدرسه، معلمان، مسایل خانوادگی، مذهب، اوقات فراغت، تفریح، انتخاب شغل، پوشش و مسایل مادی

▪ اواخر نوجوانی: شکست در جنبه های گوناگون زندگی، جریحه دار کردن احساسات دیگران و تاثیرگذاری بر آنان، خودشناسی، مذهب، رفتارهای والدین، تعهدات خانوادگی، توجه به معایب ظاهری و جسمی طی این دوران نوجوان دچار تغییرات عاطفی و هیجانی می شود. ترسویی و کم رویی که مختص اوایل نوجوانی و پیش از آن است پس از ۱۳ تا ۱۴ سالگی کاهش می یابد، روحیه جنگ طلبی کم می شود اما بدخلقی، گستاخی و پرخاشگری افزایش می یابد.

– ویژگی های افرادی که به بلوغ عاطفی نرسیده اند

1) نیازمند محبت: اشخاصی که بلوغ عاطفی آن ها رشد نیافته، نیازمند محبت و توجه هستند، اما نشانه های ضعف خود را پنهان می کنند و در نشان دادن عواطف خود دچار مشکل می شوند.

 2)کج خلق: این افراد انتقاد پذیر نیستند حسودند، کسی را نمی بخشند، خلق و خوی آن ها ثابت نیست و کج خلق هستند.

3)نپذیرفتن واقعیت: کسانی که بلوغ عاطفی ندارند، از ارتباطات گریزان هستند یا آن را تکذیب می کنند و به دنبال سرزنش اشخاص در این موارد هستند.فرار از واقعیت، بدبینی، عصبانیت و اضطراب و جمله به اشخاص دیگر هنگام ناامیدی نیز از ویژگی های کسانی است که به بلوغ عاطفی نرسیده اند

 4)بخشیدن و دریافت نکردن: تمایل به بخشیدن و بی میلی برای دریافت بخشش، از خصوصیات دیگر نابالغان از نظر عاطفی است.

5) نپذیرفتن مسئولیت شخصی: این گروه از تجربیات خود درس نمی گیرند. آن ها معتقدند تجربیات خوب و بد به بخت و اقبال بستگی دارد و کمتر مسئولیت شخصی را بر عهده می گیرند.

6)مضطرب، بدبین و عصبانی: فرار از واقعیت، بدبینی، عصبانیت و اضطراب و جمله به اشخاص دیگر هنگام ناامیدی نیز از ویژگی های کسانی است که به بلوغ عاطفی نرسیده اند.

7)وابسته: اشخاصی که از نظر عاطفی نابالغ اند، وابسته بوده، به آسانی تحت تأثیر قرار می گیرند، تردید دارند و بدون فکر عمل می کنند و مسئولیت عیوب خود را بر عهده نمی گیرند.

 8)صحبت کردن بیش از گوش دادن: نابالغان از نظر عاطفی بیش از اینکه گوش بدهند، صحبت می کنند گوش دادن به صحبت های دیگران به درک افکار و دیدگاه های آن ها نیازمند است. اما این اشخاص برای شنیدن دیگران وقت نمی گذارند و همین امر موجب می شود نتوانند به عمق هوشیاری عاطفی خود برسند.

همیشه محور و مرکز بودن: این اشخاص دوست دارند همیشه مرکز و محور توجه و تمرکز مکالمات و موضوعات باشند و با این مسئله که محوریت موضوع قرار نگیرند مشکل دارند.

شما می توانید با به کار بردن نکات زیر بلوغ عاطفی خود را بهبود بخشید:

خود را درک کنید و بپذیرید: از اشخاص بخواهید در مورد رفتار شما بازخورد ارایه دهند خود را همان گونه که آنها شما را می بینند، ببینید. واقعیت ها را پذیرفته و با آن کنار بیایید.

خودخواه نباشید :اجتناب از خودخواهی را تمرین کنید و ببینید دیگران چه عکس العملی نشان می دهند. رفتار دیگران را در مقابل خودتان با زمانی که خودخواه نبودید مقایسه کنید. شما کدام رفتار را ترجیح می دهید؟ راه حل های برنده برنده را برای رویارویی با دیگران پیدا کنید.روابط اجتماعی خود را ارزیابی کنید: دوستان خود را ارزیابی کنید. به موقعیت هایی که بهترین و بدترین وضعیت را برای شما پدید می آورند، توجه کنید. خود را در معرض افراد و شرایطی قرار دهید که بهترین نتایج را برایتان به ارمغان می آورند. از این تفکر جادویی که هرچیزی بدون ذره ای تلاش شما اتفاق می افتد پرهیز کنید این یک روند فکری طبیعی در بچه هاست اما در بزرگسالان این یک روند فکری متناقض است. زندگی نه سیاه است و نه سفید بلکه خاکستری است. هیچ چیز در این دنیا کامل نیست. پس بهتر است مسئولیت اشتباهات خود را بپذیرید و برای بهتر شدن اقدام نمایید. بلوغ عاطفی مستلزم این است که خود را دوست بدارید و برای خود احترام قائل شوید. این توانایی را داشته باشید که انتقاد و مخالفت را با روی باز بپذیرید، بدون اینکه بیش از اندازه دلخور شوید.

خانواده و تاثیر آن بر تربیت فرزندان

محیط خانه،نخستین و با دوام ترین عاملی است که در رشد شخصیت کودکان تاثیر می گذارد و افرادخانواده نقش بسار موثری را در آشنا کردن کودکان به زندگی جمعی و فرهنگی جامعه دارند.خانواده یکی از عوامل موثر در رفتار فرزندان می باشد.در یک خانواده ،روش کار و طرز ارتباط به نحوی است که محیط رابرای تامین احتیاجات اساسی کودکان،چه در زمینه ی جسمی و چه در زمینه ی روانی و یااجتماعی مساعد میسازد.عادتی که کودک در خانه به دست می آورد گاهی ممکن است صیح و عقلانی باشد و گاهی مانع رشد طبیعی او گردد.خانواده بر اندیشه و باور های کودکان و شیوه ی برخورد آنها با دیگران تاثیر می گذارد . از میان اعضای خانواده، مادر مهمترین نقش را در پرورش ویژگیهای روانی و عاطفی کودک به عهده دارد و کانون سلامتی یا بیماری محسوب می شود. افزایش گرمی رابطه مادر-کودک ممکن است باعث شود کودکان از طریق فرایند شناسایی و الگوگیری، اعتقادات و رفتارهای مطلوب را درونی کنند کیفیت ارتباطات اولیه مادر-کودک با ارتباطات بعدی کودک، سازگاری، تنظیم هیجانی و پاسخهای تعارضی کودک با سایر همسالان و همشیرهایش رابطه دارد .موقعیت اجتماعی خانواده، وضع اقتصادی آن، افکار و عقاید، آداب و رسوم، ایده آل ها و آرزوهای والدین و سطح تربیت آنها در طرز رفتار کودکان نفوذ فراوان دارد .خانه محلی است که کودک در آن امور مختلف را فرا می گیرد گاهی والدین آگاهانه چیزهایی به کودک می آموزند، ولی در موقعیت های متعدد کودک از طرز کار و رفتار والدین چیزهایی فرا می گیرد که خود آنها متوجه نیستند. کودک در خانه تجربیات فراوانی کسب می کند از طریق این محیط کوچک است که کـودک با دنیای خارج آشنا می گردد، با کودکان دیگر و بزرگسالانی که به مناسبتی در خانه رفت و آمد دارند تماس پیدا می کند،طرز معاشرت با دیگران را کودک در خانه می آموزد در این محیط است که اخلاق، ایده آل ها، راه زندگی و فلسفه اجتماعی جامعه منعکس می شود و کودک در اثر تماس با دیگران به تدریج این گونه امور را درک می کند. معمولا پدر ومادر ها انتظارات خاصی از فرزندان خود دارند،گاهی این انتظارات با واقع بینی  همراه است و اختلالی در رفتار کودک به وجود نمی آورد و درموارد مختلف به عنوان محرک اساسی،فرزندان را به فعالیت و عمل واداشته .خانواده نقش اساسی در حفظ سلامت روانی،اجتماعی وجسمانی کودکان و والدین دارد.خانواده اولین و مهمترین بافت اجتماعی را برای رشد انسان فراهم می سازد.

تربیت سازنده ی فرزندان شامل مهارت هایی برای مراقبت ،حمایت،دوست داشتن،راهنمایی و ارشاد کودکان می باشد.

شیوه های فرزند پروری شامل:

1)روش هایی است که والدین برای تربیت فرزندان خود بکار میگیرد.

2)نگرش هایی است که والدین نسبت به فرزندان خود دارند.

3)معیار ها و قوانینی است که والدین برای فرزندان خویش وضع میکنند.

شیوه های فرزند پروری میتواند نقش اساسی در سلامت روانی خانواده داشته باشد.به کار گرفتن فنون فرزند پروری میتواند رفتارهای ناپسند کودکان را کاهش دهد،اعتماد به نفس آنها را افزایش دهد و در نهایت باعث به وجود آمدن یک خانواده ی سالم گردد.طرزبرخورد صحیح اعضای خانواده با یکدیگر،همراهی آنها در خانه برای تعیین هدف های خانوادگی و تامین مصالح خانواده از عوامل موثر در رشد کودک می باشد.

انواع ساختار عاطفی خانواده ها

1)ساختار آزادمنشانه با استفاده از روش عقلانی در کلیه ی شئون زندگی:

در این ساختار تمام افراد خانواده قابل احترام هستند.اعضای خانواده صلاحیت اظهار نظر درباره ی مشکلات مربوط به خود را دارند.همه ی افراد خانواده حق دارند درتصمیماتی که درباره آنها گرفته میشود شرکت کنند و در عین حال مسئولیت دارند که در اخذ تصمیم و انجام وظایف خود عاقلانه عمل کنند.روش عقلانی درکلیه ی شئون زندگی این خانواده نفوذ دارد.همکاری،اساس زندگیو فعالیتخانواده را تشکیل میدهد.بچه هاییکه در این خانواده پرورش می یابندبه موقع ازمحبت والدین استفاده میکنند.شخصیت آنها در خانه مورد احترام است و جای آنها در گروه خانوادگی مشخصو محفوظ می باشد.

فرزندان چنین خانواده هایی افراد توانا،موفق،و سازگار خواهند شد.معین بودن هدف و نظم و تربیت امور خانوادگی ،راه و رسم را روشن می سازد. معین بودن هدف و نظم و ترتیب امور خانوادگی، راه و رسم زندگی را روشن می سازد. بچه ها می فهمند چرا باید از انجام کاری خودداری کنند یا در مواقع معین وظایف خاصی را با والدین در میان گذارده و دیدگاه های خود را بیان کرده و مهارت های خویش را ظاهر سازند. انجام اینگونه امور امنیت خاطر آنها را فراهم ساخته و رشد آنها را در زمینه ها ی گوناگون ممکن می سازد.

2)ساختار بی قید و بند و بی کنترلی :

در این نوع ساختار هیچ یک از اعضای این خانواده در کار دیگری دخالت ندارند. خواسته ها حاکم بر اعمال افراد است و هر فردی مطابق دلخواه خود عمل می کند. زندگی اعضای این خانواده با هرج و مرج و بی نظمی همراه است. آثار تزلزل در این خانواده در رفتار کودکان نیز مشاهده می شود. افراد در این خانواده افرادی بی بند و بار، بی هدف، سهل انگار، خودخواه و بی هدف هستند، افکار، میزان حاکم بر اعمال و رفتار آنها نیست. احساس مسئولیت نمی کنند و قادر به زندگی اجتماعی نیستند. نمی توانند با دیگران به سر برند و اغلب با شکست رو به رو می شوند و همین خصوصیات در رفتار بچه هایی که در اینگونه خانواده ها پرورش یافته اند نیز مشاهده می گردد.

3) ساختار دیکتاتوری و مستبدانه :

در این ساختار یک نفر حاکم بر اعمال و رفتار دیگران است. فقط او تصمیم می گیرد، هدف تعیین می کند و راه نشان می دهد. او وظیفه ی افراد را مشخص می سازد و امور زندگی را ترتیب می دهد. همه باید مطابق میل او رفتار کنند. او فقط حق اظهار نظر دارد و دستور او بدون چون و چرا باید از طرف دیگران اجرا شود. برنامه ی کار افراد را معین می کند و در هر کاری که دیگران انجام می دهند دخالت می نماید و دیگران باید نظر او را بدون در نظر گرفتن مصالح قبول کنند. در این خانواده، شخصیت و خواسته ها و نیاز کودکان به هیچ وجه مورد توجه نیست و نیازهای بنیادی بچه تأمین نمی شود. از محبت خبری نیست. بچه در این خانواده احساس امنیت نمی کند و وضع او همیشه متزلزل است. این گونه بچه ها در ظاهر حالت تسلیم، آرامش، سازگاری و اطاعت از خود نشان می دهند، اما در واقع دچار هیجان و اضطراب هستند. این بچه ها اغلب در مقابل دیگران حالت دشمنی به خود می گیرند. به بچه های همسن یا کوچک تر از خود آزار می رسانند. از بسر بردن با دیگران ناتوانند. در زمینه ی عاطفی و اجتماعی رشد کافی ندارند و در کارهای گروهی نمی توانند شرکت کنند. اغلب از ارائه ی رفتار مناسب وا می مانند. از قبول مسئولیت خودداری می کنند، در مراحل مختلف زندگی از ضعف و بی لیاقتی رنج برده و غالباً در کار و تحصیل نیز موفق نمی شوند.

4) ساختار ترکیبی :

 در این ساختار، خانواده ها گاهی از یک الگو و گاهی از الگوی دیگر با ساختار دیگری استفاده می کنند. بچه های بی اراده ، ترسو و متزلزل در بر خوردهای اجتماعی حاصل پرورش در اینگونه خانواده ها می باشند. غالباً این گونه بچه ها سعی در جبران سرخوردگی های خود خواهند داشت و در راه تأمین کمبودهای شخصیتی و آزادی سلب شده به صورت سرگشته ای، هدف های اساسی زندگی خود را بی اهمیت تلقی کرده و گاهی آنها را کنار می گذارند.

ساختار رفتاری خانواده ها

1)کنترل زیاد، محبت کم :

برخی از والدین عقیده دارند که سخت گیری نسبت به فرزندان بهترین شیوه ی تربیتی و ضامن موفقیت آنها در آینده است. در این راستا، برخی از والدین سخت گیری را از اندازه می گذرانند. آنها فراموش می کنند که هر کودکی به طور طبیعی تمایل به آزادی و استقلال عمل دارد. سخت گیری بیش از حد، روح آزادی را در کودک از بین می برد. در این خانواده ها فرزندان اعتماد به نفس خود را از دست می دهند و در تصمیم گیری های مهم در زندگی ناموفق خواهند بود، زیرا همیشه این والدین هستند که تصمیمات لازم را برای آنها گرفته اند.

2) کنترل کم، محبت زیاد :

در این ساختار رفتاری، والدین عشق و محبت بیش از اندازه بدون اعمال کنترل های لازم را ابراز می دارند. برخی از والدین در مقابل اشتباهات فرزندشان رفتارهای ناسازگار و ناهمخوان نشان می دهند. یک کودک در یک موقعیت برای کاری که کرده است توبیخ می شود و در موقعیت دیگر انجام همان کار یا نادیده انگاشته می شود یا حتی مورد تشویق قرار می گیرد، این کار کودک را گیج می کند. برخی از والدین حتی در شرایطی که کودک باید تنبیه گردد از این کار سر باز می زنند و یا با او مخالفت نمی کنند. روش صحیح و متعادل، پذیرش فرزند و محبت به او و در عین حال تنبیه او به خاطر برخی کارهاست. این رفتار، به کودک این حس را القاء می کند که والدین دوستش دارند اما برخی رفتارها و اعمال او را تأیید نمی کنند. در این ساختار کودک احتمالاً لوس بار می آید و الگو های رفتاری ضد اجتماعی و مجرمانه از خود نشان می دهد.

3) کنترل کم، محبت کم :

کودک نمی تواند در خلاء عاطفی رشد یابد. اگر والدین هیچ گونه عشق و محبتی نشان ندهند زندگی برای کودک بی ارزش و بی ثمر می شود. هنگامی که والدین رفتار فرزند را به روش صحیح کنترل کنند او درک می کند که کنترل کردن برای یک زندگی اجتماعی آرام کاملاً ضرورت دارد. به همین ترتیب فرزندان نیاز به محبت دارند. هنگامی که فرزند احساس خطر می کند آغوش مادر به او اطمینان و آرامش می بخشد. همچنان که کودک بزرگ تر می شود کلمات اطمینان بخش مادر جای آغوش او را می گیرد. نیازی به ذکر این نکته نیست که بیان عشق و محبت ضرورت قطعی برای رشد سالم فرزند دارد و در غیاب آن شخصیت کودک دچار اختلال خواهد شد. کودکانی که دچار فقر محرومیت هیجانی و عاطفی باشند نمی توانند در آینده شریک خوبی در زندگی زناشویی خود باشند، زیرا پیوند موفق بین زندگی دو فرد از طریق عشق بر قرار می گردد. بنابراین هیجانات باید به شیوه ی قابل قبولی تنظیم و کنترل گردند. کنترل والدین، راهنمایی لازم را برای بیان احساسات و هیجانات در اختیار فرزندان قرار می دهد. همچنین احساسات در چهار چوب آن بروز داده می شوند. فرزند پروری بدون کنترل و محبت مطلوب نیست.

4) کنترل کافی، محبت کافی :  از آنچه تاکنون گفته شده کاملاً روشن است که بهترین ساختار رفتاری و شیوه ی فرزند پروری آن است که همراه با کنترل مناسب و محبت کافی باشد. والدین باید بین کودک به عنوان یک انسان از یک سو و رفتارهای کودکانه ی او از سوی دیگر تفاوت قائل شوند. والدین با سبک تربیتی فوق این فرق را بین کودک و اعمالش قائل می شوند. آنها کودک را به خاطر رفتارهای پسندیده اش تشویق و به خاطر اعمال ناپسندش تنبیه می کنند.

معرفی فیلم ویل هانتیگ خوب Good will Hunting

فیلم ویل هانتینگ خوب ،حول محور زندگی پسری ۲۰ ساله و جنوب شهری است که به عنوان سرایدار در یک دانشگاه مشغول به کار است .او برعکس شیطنت هایی که می کند و به عنوان شخصیت ضد اجتماعی نمایان می شود که چندین بار دستگیر شده و آزادی مشروط دارد، اما بسیار کتاب می خواند و در زمینه ی ریاضیات نابغه ای است. اما جوانی سرسخت است و مقاومت بالایی که در برابر صحبت کردن از گذشته اش با دیگران دارد و روانشناسان متعددی را ناکام می گذارد. در آخر توسط یکی از روانشناسانی که اتفاقا درک بالایی هم از شرایط ویل هانتیگ داشته مقاومتش شکسته می‌شود و شروع به صحبت میکند .

شخصیت روانشناس فیلم، مردی جاافتاده و بسیار آرام در چهره ،با اتاقی ساده در دانشگاهی معمولی ولی روانشناسی قابل است که برای هر فردی روشی خاص پیاده میکند ،به کارهایی که انجام داده افتخار میکند و لحظه لحظه زندگی اش برایش ارزشمند است .

علاوه بر داستان گیرا و دیالوگ های زیبایی که میان ویل و روانشناس ردو بدل میشود ،در خلال فیلم مواردی قابل توجه وجود دارد .ویل با وجود نبوغ بالایی که در ریاضی دارد اما حاضر نیست که آن را در جای نامناسبی خرج کند ،از کارهایی که انجام داده مثلا شکستن آجر به عنوان شغل آبرومند یاد می‌کند و هیچوقت پشیمان نبوده است .دوستانش با وجود اینکه به ظاهر و در محاوره در دسته ی دوستان ناباب قرار میگیرند ،ولی برعکس بیشتر از دیگران برای ویل تلاش میکنند تا مسیر درست را انتخاب کند.

پروفسور ریاضی که نبوغ ویل را کشف میکند و برای اینکه این جوان موفق شود از اعتبار خود استفاده میکند .بیننده بعد از تماشای فیلم آرزو میکند که ای کاش این ماجرا هر روز تکرار شود و یا با خودش فکر کند کاش من هم به اینصورت توسط شخصی دیده میشدم .در هر صورت چه این آرزو به واقعیت تبدیل شود یا نه ،اما واقعیت هر جامعه ای این است که افرادی وجود دارند که در شرایط اشتباهی قرار گرفته اند و کارهایی انجام میدهند که ناپسند است ،اما شاید با دقت بیشتر در شخصیتش و قضاوت نکردن او بتوان کمکی به آن افراد کرد .شاید این هم خواسته ی بزرگی از طرف نویسنده است اما آرزو کردنش و لحظه ای فکر کردن به آن که اشکالی ندارد ؟ دارد ؟ بهاره ربیعی، عضو تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا

معرفی فیلم شگفت انگیز (Wonder)

فیلم شگفت انگیز ،از آن دست داستان های هایی است که علاوه بر واقعی بودن میتواند جنبه ی آموزش هم داشته باشد .هم برای والدین هم برای کودکانی که به مدرسه می‌روند .

فیلم در مورد پسری به نام آگی است که با مشکلی از زمان تولدش به دنیا آمده است و صورتش بعد از ۲۱ عمل جراحی هنوز هم با دیگران متفاوت است ، مادرش چند سال در خانه به او درس می‌داده اما زمان آن رسیده که اگی در جمع قرار بگیرد و در مدرسه با دیگران درس بخواند. او هیچوقت بدون کلاه فضانوردی از خانه خارج نمی‌شود ،روز اول مدرسه هم به همین ترتیب رفت و با واکنش سنگین بچه های دیگر روبرو شد .کم کم در مدرسه دوست پیدا کرد و بدون کلاه حاضر میشد ،از طرف دیگر خواهر بزرگتر اگی که او هم در مقطع بحرانی از زندگی قرار داشت اما نمی‌توانست با پدر و مادر در میان بگذارد چون بعد از به دنیا آمدن برادرش تبدیل به اولویت دوم شده بود.

روند داستان آرام و یک زندگی معمولی رانشان می دهد. اتفاق خارق العاده ای نمی افتد ولی مگر زندگی غیر از این است ؟این فیلم به پدر و مادر هایی که ممکن است با مشکلی مشابه دست و پنجه نرم کنند نشان می دهد که از جایی به بعد، کمک گرفتن از دیگران و فرستادن بچه ها به بیرون از خانه می تواند نتیجه ی خوبی به همراه داشته باشد، آنها ممکن است فرزندان دیگر را قربانی فرزند دیگر کنند ولی می‌توانند به خوبی و با درایت استقلال را برای هر دو فراهم آورند و در عین حال یکسان و بسته به شرایط هر کدام توجه را قسمت کنند.

برای بچه های که قرار است به مدرسه بروند ،باید آموزش داد و در این باره صحبت کرد که ممکن است بچه های دیگری باشند که از لحاظ ظاهر با تو متفاوت باشند اما دوست تو هستند و میتوانی با آنها بازی کنی. گفتگوی پدر و مادر در این موارد بسیار موثر است .

فیلم در بخش انتهایی نشان میدهد که با توزیع درست توجه و انرژی در خانواده،  هر کس به درستی در جایگاه خودش قرار میگیرد ،حتی مادر فرصت دارد زمانی برای خودش باشد و فشار وارده را کاهش دهد .داشتن فرزندی با شرایط خاص ممکن است نگرانی به همراه داشته باشد ولی میتواند اتفاقات خوبی را هم به همراه داشته باشد پس با دید باز با آن برخورد میکنیم . بهاره ربیعی، عضو تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا

چند دقیقه با مزلو

کتاب روانشناسی کمال

نوشته دکتر دوآن شولتز

ترجمه گیتی خوشدل

به عقیده مزلو کسانی که از سلامت کاملی برخوردارند ، از موضوعات و اشخاص دنیای پیرامونشان شناخت عینی دارند . آنها جهان را آنگونه که می خواهند یا نیاز دارند باشند نمی نگرند ، بلکه همانگونه که هست میبینند ولی شخصیتهای ناسالم جهان را با قالب ذهنی خویش ادراک می کنند و می خواهند به زور آن را به شکل ترس ها ، نیاز ها و ارزشهای خود درآورند . مزلو مینویسد : (( روان نژند از لحاظ عاطفی بیمار نیست . بلکه شیوه شناخت او نادرست است )). چناچه تصویر انسان از جهان و دیگر مردم ، تصویری ذهنی باشد ، نمی توان با آنها رویاروی شد یا رابطه متقابل برقرار ساخت . هر اندازه بتوانیم واقعیت عینی تر منعکس کنیم ، بهتر میتوانیم  از عهده ی استدلال منطقی برآییم ، به نتایج درست برسیم ، و کلا از لحاظ عقلانی از کارایی ببیشتری برخوردارد باشیم . 

اشخاص کاملا سالم از” انجام دادن کارها ” یا ” سپردن راه” اگرنه بیشتر ، دست کم به همان اندازه ی رسیدن به مقصد لذت می برند و همچنین می توانند خیر و شر و درست و نادرست را از هم تمییز دهند ، حال آنکه اشخاصی که از سلامت روان کمتری برخوردارند ، در مسائل اخلاقی غالبا سرگشته یا بی ثباتند . و به اقتضای موقعیت ، میان درست و نادرست دچار نوسان و دودلی می شوند . به عکس ، خواستاران تحقق خود دارای معیارهای اخلاقی کاملا مشخصی هستند که در هیچ موقعیتی آن را رها نمی کنند .

شخصیتهای سالم خودکفا هستند و استقلال شدیشان ، آنهارا در برابر بحرانها و محرومیتها مقاوم و آسیب ناپذیر می سازد . خواستاران تحقق خود بداقبالی ها را تقریبا احساس نمیکنند ، همان بداقبالی هایی که ممکن است کسانی را که از سلامت روان کمتری برخوردارند از پای درآورد . و درمیان رویدادهایی که اشخاص تقریبا ناسالم آنها را فاجعه میپندارند ، وقار ذاتی خویش را حفظ می کنند .

کسانی که سلامت روان کمتری برخوردارند ، برای ارضای انگیزه های کمبود ، به شدت به دنیای واقعی متکی اند . هر آنچه این اتکا را تهدید کند ، برایشان وحشت انگیز است . بدون دیگران ، از چنین افرادی چه کاری ساخته است ؟ چگونه می توانند زنده بمانند ؟

مزلو دریافت خواستاران تحقق خود در مواقعی می توانند همانند سایر افرادی که از سلامت روان کمتری برخوردارند ، نادان ،بی فکر و خشم انگیز و خودپسند و بیرحم و بدخلق باشند . همچنین ، کاملا بری از احساس گناه و اضطراب و شرمساری و نگرانی یا تعارض نیستند . به هر جهت ، این کاستیها در اشخاص سالم کمتر از کسانی که از سلامت روان کمتری برخوردارند دیده می شود.

برش هایی از کتاب مامان و معنی زندگی (قسمت پنجم)

نوشته ی اروین د.یالوم

ترجمه ی سپیده حبیب

نشر قطره

قسمت ۵

در این قسمت داستانی تخیلی در مورد مواجهه یک روانپزشک و یک گربه نوشته شده است ،میرجش نام گربه و ارنست لش دکتر روانپزشک است.

«خب ،تو خودت چه می کنی؟وانمود می کنی مرگ به سراغت نمیاد ؟»

«نه،راستش نمی توانم این کار را بکنم .چون به عنوان یه روانپزشک در کارم با افراد زیادی سروکار دارم که به شدت با زندگی و مرگ مشکل دارند ،مجبورم همیشه با واقعیت مواجه شوم».

پس بگذار دوباره ازت بپرسم ،حالا دیگر صدای میرجش، ملایم و خسته و خالی از هرگونه تهدید بود. ((چطور از عهده‌اش برمیای؟ چطور می توانی از جز جز زندگی ات و از هر فعالیت لذت ببری ،در حالی که مرگ همه جا نمایان است و تازه فقط هم یکبار زندگی می‌کنی ؟ ))

من این سوال را وارونه کرده ام ،میرجش.شاید مرگ ،زندگی را سرزنده تر و قیمتی تر می کند .حقیقت مرگ ،مزه ی تند و تیز و تلخ و شیرینی به فعالیت های زندگی می بخشد. بله،شاید حقیقت داشته باشد که زندگی در گستره ی رویا ،به تو جاودانگی می بخشد، ولی به نظر من ،زندگی تو در پوچی و ملال غرق شده است .وقتی چند لحظه پیش ازت خواستم زندگی ات را برایم توصیف کنی ،با یک عبارت جوابم را دادی:صبر می کنم .این اسمش زندگی است ؟ آیا صبر کردن یعنی زندگی؟ تو هنوز یک زندگی در پیش رو داری ،چرا آن را به طور کامل زندگی نمی کنی ؟

میرجش گفت : نمی توانم ،نمیتوانم !فکر اینکه دیگر وجود نداشته باشم ،دیگر جز زنده ها نباشم و زندگی بدون من ادامه پیدا می‌کند ،بیش از حد ترسناک و طاقت فرساست.

ارنست گفت:در کارم یاد گرفته ام آن هایی  که که بیش از بقیه از مرگ می‌ترسند ، کسانی هستند که با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک می‌شوند. بهتر است از همه ی زندگی استفاده کنیم .برای مرگ چیزی جز تفاله باقی نگذاریم ،هیچ چیز جز یک قلعه ی سوخته.  یک ضرب المثل هم که فیلسوفی بیان کرده این است که : هر جا مرگ هست ،من نیستم ؛هر جا من هستم ،مرگ نیست.

در مرگ دیگر تویی در کار نیست ،تو و مرگ نمی توانید با هم وجود داشته باشید .

برش هایی از کتاب مامان و معنی زندگی (قسمت چهارم)

نوشته ی اروین د.یالوم
ترجمه سپیده حبیب
نشر قطره

قسمت ۴

ما آدم ها در زندگی مراحلی را پشت سر میگذاریم. وقتی بچه های کوچکی هستیم ،زیاد راجع به مرگ فکر می کنیم .بعضی ها حتی وسواسش را پیدا می کنیم .درک مرگ سخت نیست .به راحتی دوروبرمان را نگاه می کنیم و چیز های مرده میبینیم:برگ ها و زنبق ها و مگس ها و سوسک ها. حیوانات خانگی می میرند. جانوران مرده را می‌خوریم. گاهی وقت ها از مرگ یک آدم آگاه می شویم .چیزی نمی‌گذرد که متوجه می شویم مرگ سراغ همه می آید : مادربزرگمان ،مادر و پدرمان و حتی خودمان .در خفا درباره اش فکر می کنیم .والدین و معلمان فکر می کنند برای بچه ها خوب نیست راجع به مرگ فکر کنند. پس یا درباره اش سکوت می‌کنند یا قصه‌های باورنکردنی ای از بهشت و فرشتگانش، دیدار دوباره در ابدیت و ارواح نامیرا را برایمان می گویند .

ما هم اطاعت می کنیم .یا از ذهنمان بیرونش می اندازیم یا با اعمال و ضرب شست های مخاطره آمیز، آشکارا به جنگ مرگ میرویم .و بعد ،درست پیش از آنکه به بزرگسالی برسیم ،باز درباره اش به فکر فرو می رویم .با اینکه بعضی ها نمی‌توانند تحمل کنند ،اما بیشترشان با فرورفتن در تکالیف بزرگسالی: پیشه کردن حرفه و تشکیل خانواده،رشد فردی،ثروت اندوزی، قدرت طلبی، برتری جویی ، مرگ آگاهی را از ذهن دور می کنیم .این همان موقعیت فعلی من در زندگی است .بعد از این مرحل،  ما وارد دوره ی دیگر زندگی می شویم،همان جایی که مرگ آگاهی دوباره سر بر می­کند و آن موقع ،دیگر مرگ حسابی مرعوب کننده است، در واقع قریب الوقوع است. اینجاست که حق انتخاب داریم :می­توانیم زیاد درباره اش فکر کنیم و از زندگی ای که هنوز در اختیار مان است، بیشترین استفاده را بکنیم یا میتوانیم به اشکال گوناگون این طور وانمود کنیم که مرگ هرگز نخواهد آمد .

کمکم کن، غمگینم(راهنمای پیشگیری و درمان افسردگی کودکان و نوجوانان)

نوشته ی دیوید جی، فاسلرو لین اس دومس
ترجمه: نسرین پارسا
انتشارات رشد

آرزوی هر پدر و مادری پرورش کودکی سالم است تا در آینده فردی شاد و متکی به خود باشد.این خواسته نهایی و بهترین پاداش در امر پرورش کودک است اما همبین خواسته قلبی است ک اطلاع یافتن از غلبه اندوه شدید را بر فرزند حتی برای والدین اگاه دشوار می سازد.

  افسردگی کودکان در سال های مدیدی ناشناخته باقی مانده بود اما در اوایل دهه ۱۹۸۰ متخصصان بالینی و محققان افزایش افسردگی را به عنوان تمایل و قابل تشخیص به رسمیت شناختند امروز می دانیم که افسردگی دوران کودکی وجود دارد و تعداد زیاد کودکان مبتلا به افسردگی نیز خاطر انسان را مشوش می‌کند.

 انجمن ملی بهداشت روان آمریکا برآورده کرده است نیم درصد تمام جوانان زیر ۱۸ سال آمریکایی یا بیش از یک و نیم میلیون نفر از کودکان و نوجوانان به افسردگی حاد مبتلا هستند .آکادمی آمریکایی روانپزشکی کودک و نوجوان تعداد کودکان و نوجوانان واقعی افسرده را بالاتر از این رقم ذکر می کند یعنی ۵ درصد یا ۳.۴ میلیون نوجوان اما از آنجا که افسردگی کودکان غالباً از نظر دور می ماند درست درک نمی شود و به درستی تشخیص داده نمی‌شود بنابر این رقم ذکر شده از این رقم نیز بالاتر است در واقع پس از مرور تحقیقاتی که بر روی کودکان و نوجوانان انجام شده بود به این باور رسیدیم که بیش از یک نفر از هر چهار نوجوان تا رسیدن به سن ۱۸ سالگی دوره ای از افسردگی حاد را پشت سر خواهد گذاشت وجود ارتباط قوی میان افسردگی حاد و خودکشی به ویژه در افراد جوان نیز به همین اندازه ناراحت کننده است براساس داده‌های انجمن آمریکایی بررسی خودکشی گرایی (AAS) به طور متوسط در هر ۲ ساعت یک نفر فرد جوان زیر ۲۴ سال خود را می کشد و تعداد افرادی که به خودکشی اقدام می‌کنند از این هم بیشتر است مطالعات انجام شده بر روی کودکان روند معنا داری را نشان می دهد:

1.اول انکه هر روز بر تعداد کودکانی که مرز میان اندوه به هنجار و افسردگی بالینی را پشت سر می گذارند افزوده می شود.

2.دوم انکه: سن ابتلا به افسردگی بالینی مرتبا کاهش می یابد علاوه بر اینها ممکن کودکی به اختلال اضطراب دچار باشد و بسیاری از نشانه‌های افسردگی بالینی را نیز داشته باشد که این امر موجب بروز دوگانگی در تشخیص متخصصان بالینی می شود اکنون روانشناسان به این باور رسیده اند: که هر روزه کودکان بیشتری عملاً به نشانه های افسردگی بالینی مبتلا می شوند.

 شناخت عواملی که افسردگی را افزایش می دهد کمک شایانی در جهت حمایت از فرزندانتان است. می توان با دقت بیشتری آسیب پذیر بودن انها را در مقابل افسردگی تشخیص داد عوامل اصلی خطرساز برای ابتلا به افسردگی:

 ❌1.جنسیت:

 تحقیقات نشان می دهد احتمال افسرده شدن پسرانه خردسال بیشتر از دخترهاست در بزرگسالی عکس  این مطلب صادق است و احتمال افسردگی دخترها ۲ برابر پسرها می شود همچنین نوجوانان دختر به افسردگی حادتری دچار می‌شود و اولین دوره افسردگی آنان طولانی تر است تفاوت های بارزی در نحوه ابراز و افسردگی در دخترها و پسرها و نحوه نگرش ما به رفتار آنها وجود دارد مثلاًدختران افسرده گوشه گیر و ساکت می شود اما از آنجا که ما این رفتار منفعلانه را از نظر اجتماعی مقبول می دانیم یعنی انتظار داریم که دخترهای خوب چنین رفتار کنند لزوماً گمان نمی بریم که مشکلی وجود دارد و به این ترتیب افسردگی کشف ناشده ادامه می‌یابد اما معمولاً پسرها هنگام افسردگی رفتاری کاملاً متفاوت دارند غالب اوقات خرابکار می شوند با همکلاسی ها و خواهر و برادرهای خود نزاع کنند و دستورهای معلمان و والدین وضع مقررات تخطی می کنند

🚫افسرگی قبلی:

 دکتر پیتر لوینسون از موسسه تحقیقاتی اورگان حدود ۱۵۰۰ کودک را به مدت ۱۰ سال ردیابی کرد. او دریافت ۴۴ درصد کسانی که قبل از ۱۸ سالگی به افسردگی مبتلا شده بودند تا رسیدن به سن ۲۴ سالگی به دوره افسردگی دیگری نیز مبتلا شدند عامل پیش بینی کننده بروز افسردگی وجود دوره ای از افسردگی قبلی است والدین از راه تجربه بیاموزند که علائم اولین افسردگی را در کودک خود شناسایی کنند علائم سل مشکل در به خواب رفتن افت تحصیلی یا از دست دادن اشتها و حمایت مورد نیاز کودک را در اختیار او قرار دهند این روش‌ها می‌تواند به میزان زیادی در ممانعت کامل از وقوع افسردگی یا حداقل تعدیل اثرات آن موثر واقع شود

⚠پیشینیه خانوادگی: چنانچه شما یا همسرزندگی تان مبتلا به  افسردگی بوده اید فرزند شما نسبت به سایرین در معرض خطر بیشتری قرار دارد احتمال افسرده شدن فرزندان والدین افسرده نسبت به کودکانی که والدینشان افسرده نیستند دو برابر است اگر هر دو والد افسرده باشند خطر ابتلا به افسردگی در کودکان ۴ برابر میشود دکتردانا طی تحقیقاتش به این نتیجه رسید که حتی اگر یکی از والدین قبل از رسیدن به بلوغ دچار افسردگی شده باشد احتمال افسرده شدن فرزند او نیز در سن ۱۳ سالگی ۱۳ برابر کودکانی است که والدینشان افسرده نبوده‌اند. تحقیقات انجام شده روی دوقلوهای یک تخمکی نشان داد اگر یکی لزقل ها به افسردگی بالینی مبتلا شود ۳۰ تا ۴۰ درصد احتمال می رود که دیگری نیز به افسردگی دچار شود همین تحقیق بر روی دوقلوهای دو تخمکی این احتمال را ۱۵ تا ۲۰ درصد نشان می دهد. در نتیجه هر قدر پیوند ژنی با خواهر یا برادر یا بستگان افسرده بیشتر باشد نقش عامل خطرساز برای افسردگی نیز افزایش می یابد البته این یافته ها از اهمیت تاثیر محیط و تجربه فردی نمی‌کاهد

❎رخداد های تنش زای زندگی

 زندگی در تقسیم مشکلات چندان هم منصف  نیست برخی کودکان مجبوراند قبل از آن که از نظر احساسی و ذهنی آمادگی لازم را داشته باشند با رخدادها دست و پنجه نرم بکنند.

 مرگ یکی از والدین کودک یا طلاق آنها ، خواهر یا برادری که به سختی بیمار می شود یا از طرف بزرگسالان مورد اعتماد مورد آزار جسمی قرار می گیرد چنین رخدادی های تنش زاباعث افسردگی در کودکان میشود اینکه کدام زندگی  از بقیه پر تنش تر است از مقیاس کادینگتون استقاده میکنند. بر اساس مقیاس کادینگتون که شناخته ترین و کارآمدترین مقیاس برای سنجش میزان تاثیرگذارترین فشارهای وارد بر زندگی کودکان است تدوین شده و برای وقایع مختلف زندگی در مقاطع مختلف دوران کودکی ارزش‌گذاری شده است هر چقدر فشار روانی بیشتر باشد رقم تعیین کننده برای آن نیز بزرگتر است

کادینگتون ابزاری مفید در اختیار والدین متخصصان بالینی و محققان می‌گذارد تا میزان تنش زا بودن وقایع شخصی زندگی را برای کودکان سنین مختلف با یکدیگر مقایسه کنند.

 ✔فقدان سنگین:

  کودکانی که یکی از والدین خود را از دست می دهم معمولاً به دوره هایی سرشار از بی احساسی، گوش گیری، آشفته شدن خواب و خوراک کاهش انرژی و اضطراب دچار می‌شود فقدان هایی که با طلاق والدین مربوطند طبق آخرین برآوردها هر سال بیش از یک میلیون کودک در آمریکا درگیر مسئله طلاق می‌شود این کودکان چیزهای زیادی از دست می‌دهند و از همه مهمتر از دست دادن خانواده ای کامل است که کودک می شناخته است طلاق میتواند پیوندهای اجتماعی کودک را به هم بزند اگر مواردی که سرپرستی یک کودک را برعهده دارد به جای دیگر نقل مکان کند کودک از خانواده و دوستانش جدا می شود حتی اگر والد و کودک سر جای خود بمانند باز هم کودک تماس خود را با پدربزرگ و مادربزرگ خاله دایی عمو و دیگر اعضای خانواده از دست می‌دهد.

🔴سوانح:

 سوانح طبیعی یا ساخته دست بشر مثل انهدام خانه بر اثر گردباد ،ز بین رفتن محل کسب و کار خانواده بر اثر زلزله یا انفجار بمب یک تروریست در نزدیکی یک محله زندگی به شمار می رود بر اساس تحقیقی که دکتر رابرت پایه دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس انجام داد و خطر افسردگی کودکی که پس از وقوع یک فاجعه تداوم فلاکت را نیز متهم می‌شود بیش از کودکان دیگر است محققان روی کودکان بازمانده از زمین لرزه سال ۱۹۸۸ در ارمنستان مطالعه کردن دریافتند کودکانی که چند ماه یا حتی چند سال بعد از وقوع زلزله با مشکلات اقتصادی شدید و از هم  پاشیدگی خانواده دست به گریبان بودند و خانه شان ویران شده و خانه جدیدی پیدا نکرده بودند نسبت به کودکانی که زندگی شان فقط برای مدت کوتاهی نابسامان بوده است در مقابل افسردگی آسیب پذیر تر بودند.

🔺کودک آزاری:

 براساس گزارش کمیته ملی پیشگیری از کودک آزاری در سال ۱۹۹۵ بیش از ۱۰۰ میلیون کودک قربانی آزار و سهل‌انگاری بودند آزار جسمی جنسی یا عاطفی مکرر خطر ابتلا به افسردگی را در این کودکان به شدت افزایش می دهد زیرا مانع شکل گیری عزت نفس و خود ارزشی مثبت در آنها می‌شود در برنامه روانپزشکی کودک آن آژاک در مرکز بهداشت ایمنی بری در یک بیمارستان روانی که ۱۲ تخت برای کودکان بستری دارد کودکان بسیاری را می‌بینیم که آزار و اذیت شدند عموما کودکان فکر می کنند که مستحق چنان آزاری هستند آزار و اذیت کودک می‌تواند او را به یک گردن کلفت بی‌رحم و آزارگر مبدل کند قربانی فوق العاده منفعل از او بسازد که دنیا را جای ترسناک و ناامنی  بداند. ادامه آزار و اذیت می تواند کودک را در تحمل هر ناکامی ناتوان سازد وقتی کودک ناامید شود ممکن است قشقرق به پا کند یا به رفتاری خود تخریب گرد است بزند که منشاء آن حس نفرت از خود و بیچارگی است.درنتیجه  باید بگوییم کودکان آزار دیده در معرض خطر شدیدی برای ابتلا به افسردگی قرار دارند.

💮خلق و خو:

 تمام افراد با مشخصه خاصی متولد می شوند برخی کودکان به لحاظ اجتماعی جذب کننده هستند، لبخند می زنند واکنش نشان می دهند اما برخی دیگر ترسو هستند و از همه به غیر از مادرشان خجالت می کشند این صفات ویژه به خلق و خوی کودک شکل می بخشند و پشتوانه هیجانی فراهم می کند که شخصیت نوجوان و ساختار هیجانی او با تکیه بر آن شکل می‌گیرد مهمترین جوانب خلق و خو انطباق پذیری است کودکانی که انطباق پذیری زیادی دارند یعنی کسانی که خود را به آسانی با موقعیت های ناآشنا و متفاوت مانند غذای جدید نوزاد جدید مدرسه یا خانه جدید منطبق می‌کنند در مقابل افسردگی از پشتوانه محکم تری برخوردارند ممکن است کودکان انطباق پذیر پس از ناامیدی یا ناکام شدن مدت کوتاهی اندوهگین شوند اما به سرعت تعادل هیجانی خود را باز می یابند اما کودکانی که انطباق پذیری کمی دارند به آسانی مغلوب فشار روحی می‌شود و احتمال وارد شدن این شان به حیطه اندوه و افسردگی بیشتر است.

↙مراقبت ناهمسان یا نا استوار:

 مراقبت ناهمسان کودک را در مقابل افسردگی آسیب پذیر تر می کند بر اساس تحقیقاتی ک

ه در موسسه اوربان انجام شده است ۶۰ درصد مادران شاغل و ۳۳ درصد مادران خانه دار از نوع برنامه مکمل مراقبت از کودک استفاده می کنند طبق برآورد این زمینه یابی در حال حاضر ۱۳ میلیون کودک زیر ۱۳ سال در نوعی مهدکودک یا مرکز تحت نظارت حضور دارند تا سال ۲۰۰۹ رقم به بیش از ۲۰ میلیون رسید برخی متخصصان معتقدند که حضور در مهد کودک برای کودکان زیر ۲ سال موجب می‌شود تا آنها بعدها در معرض خطر مواجهه با مشکلات اجتماعی رفتاری و هیجانی از جمله افسردگی قرار گیرند کودکان خردسال به ارتباط پایدار و قابل پیش بینی با تمام مراقبان حاضر در زندگی خود نیازمندند وقتی کودکان از این مهدکودک به آن مهدکودک کشیده شوند رشد و تکامل اعتماد به نفس و مهارتهای مقابله شان به تعویق می‌افتد.

⏪بیماری در خانواده:

 اگر شرایطی دارید که باید چند بار در بیمارستان بستری شوید به مدت زیادی در منزل حضور نداشته باشید کودک خردسال شما ابتلا به افسردگی قرار خواهد داشت بیماری جدی یکی از خواهرها و برادرها نیز می‌تواند فرزندان دیگر را آسیب‌پذیر کند به ویژه اگر شما کاری کنید که تمام وقت و توجه تان صرف طفل بیمار شود و

وقتی به این باور می رسد که والدینشان آنها را به این سبب نادیده می‌گیرند که کار اشتباهی کردند یا بد و بی ارزش هستند ممکن است حسود خشمگین و اندوهگین شوند.

🔷وسو مصرف الکل و مواد مخدر

 🔶مسائل موجود میان والدین

 🔷مهارت های اجتماعی ضعیف و محبوب نبودن

 🔷ترکیبی از عوامل

همگی می تواند در بروز افسردگی موثر باشد. تلخیص: مرضیه شرافت، عضو تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا

تجربه زیسته با کتاب

«جستارهایی درباب عشق»
نوشته ی آلن دوباتن
ترجمه: گلی امامی
انتشارات نیلوفر 

این کتاب از آشنایی نویسنده با کلوئه در پروازی که از پاریس عازم لندن بود صحبت میکند و شروع یک رابطه عاشقانه و فراز و نشیب های آن را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار می‌دهد. وی موضوعات مختلف را به شیوه ای فلسفی بررسی میکند.



****برش هایی از هرفصل**** 

فصل 1
*تقدیر گرایی عاشقانه
از انجا که به این نتیجه رسیده ام برای هم افریده شده ایم قادر نبودم به این  فکرکنم ک ملاقات باکلوئه صرفا یک تصادف بوده است.
اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن، باسرنوشت عاشق شدن به شخصی خاص را، فرق نگذاشته بودم خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است. وقتی عاشق می شویم تصادفهای طبیعی را چنان تلقی می کنیم که گویی این اتفاق از ازل در طومار زندگی ما ثبت شده بوده و لازم بوده مطرح شود.

فصل 2
*آرمان گرایی 
الیاس کانِتی می گوید: «دیدن درهای ادم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند».
آیا در هر «عشق در نگاه اول» نوعی گزافه پردازی نسبت به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟!
نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمولمان منفک می کند وتمرکز و نیرویمان را معطوف میکند که چنان باورش داریم  که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم.
ما عاشق می شویم، به این امید که چیزهایی را که میدانیم در ماهست، در دیگری نیابیم.
شور اولیه بی تردید  برمبنای بی خردی است. 

فصل 3
*مفهوم نهفته ی اغواگری
تصمیم گرفته بودم هرچه از دهان او خارج می شود عین کمال بدانم.
شاید غمگینانه است اما آدم باید باتوقعات برابر به یک رابطه متعهد بشود، همون اندازه کوتاه بیادکه طرف مقابلش حاضر است، نه این که یک نفر فقط بخواهد خودش را سرگرم کند و دیگری دنبال عشق واقعی باشد، به نظر من اینجاست که تمام رنج ها شروع می شود.
فصل 4
*اصالت
بر اثر حس حقارتم، شخصیتی پیدا کرده بودم که از آنِ خودم نبود، خوداغواگری بود که به هر خواسته و پیشنهاد همراه والامقامم پاسخ می داد. 
از انجا که کسانی را که با تو موافقت ندارند ممکن است از خود برانی ناچار اصالت و اصول ب کلی ورای تحملم بود. 

فصل 5
*ذهن و جسم 
چیزهای اندکی به قدر روابط جنسی با تفکر تناقض دارند. رابطه ی جنسی، غریزی، بدون واکنش و خودانگیخته است، حال آنکه تفکر، مراقبت، بدون درگیری و داورانه است. 

فصل 6
*مارکسیسم
یک شوخی قدیمی از مارکس هست که گفته، باشگاهی که فردی مثل اورا به عضویت بپذیرد لیاقت عضویت او را ندارد.
چنانچه نفرت از خود دست بالا را ببرد، درآن صورت کسی که عشق را دریافت کرده اعلام میکندکه معشوق (به هربهانه ای که بخواهد) لایق اون نیست (لیاقت نداشتن به این معنی که ارزشش را ندارد). 

فصل7
*نکته های اشتباه
ما عاشق شدنمان را بر پایه ی مصالح  ناکافی بنا می سازیم، و ناآگاهی مان را با هوس جبران می کنیم.
در مورد عشق در بزرگسالی، فقط زمانی که طرف مقابلمان را واقعا شناختیم، عشق محق است فرصت رشد کردن بیابد. باید از عاشق شدن در نظر اول پرهیز کرد. تا وقتی تحقیق دقیقی از عمق و محتوای استخر نکرده ایم، نباید در آن شیرجه بزنیم.

تفاوت های تهدید آمیز در نقاط اساسی بروز نمی کرد، بلکه برعکس سرِمسائل کوچک سلیقه ای و دیدگاه بود. 
مردم شناس ها به ما میگویند، گروه همیشه مقدم برفرد است، و برای درک فرد باید باشناخت گروه آغاز کرد، چه ملت باشد، چه قبیله، طایفه، یا خانواده.

فصل 8
*عشق و لیبرالیسم 
اینکه من و کلوئه توانستیم بر برخی از تفاوت هایمان غلبه کنیم، علتش این بود که قادر بودیم، به نقطه ضعف هایی که در شخصیت یکدیگر می یافتیم، بخندیم. 
وقتی دونفر نتوانند اختلاف هایشان را با شوخی بیامیزند نشانه ی این میتواند باشد ک دیگر عاشق یک دیگر نیستند.

فصل 9 
*زیبایی
آیا زیبایی مادر عشق است یا عشق مادر زیبایی؟ من عاشق کلوئه بودم چون زیبا بود یا زیبا بود چون من دلداده ی او بودم؟ 

فصل 10
*عشق سخنگو 
عشق میتوانست در باطن هرکدام ازما، معنایی کاملا متفاوت داشته باشد. آیا احساس عشق من نتیجه زندگی در عصر فرهنگیِ خاصی نبود؟ آیا جامعه سبب می شد نسبت به دلدادگیِ احساساتی ام مغرور باشم یا نیازی اصیل و درونی؟ اگر در فرهنگ  ها و اعصار دیگر بودم نمی آموختم که به احساساتم نسبت ب کلوئه بی توجه باشم، همانگونه که اکنون آموخته ام که در پاسخ به توهین، طرف مقابل را به دوئل دعوت نکنم؟

فصل11
*در او چه می بینید؟  
هیچکس به خودی خود بد یا خوب نیس، این بدان معنی است که، دوست داشتن یا متنفر بودن از آن فرد، بنیانش لزوما در عاملی ذهنی و چه بسا خیالبافانه است.
من کلوئه را برای جسمش دوست نداشتم، جسمش را به امید آن چیزی که خودش بود، دوست داشتم، وچه امید برانگیزاننده ای بود.

فصل 12
*تردید و ایمان 
این امکان خطرناک وجود دارد که دلداده ی ما چیزی نباشد،جز تخیل ذهنی ما،که هیچ ارتباطی به واقعیت عینی ندارد. 
شک و تردید هنگامی که به مرگ و زندگی مربوط نمی شود آسان است. میتوانیم هرچقدر دلمان میخواهد تردید کنیم، و آسان ترین اش تردید داشتن درمورد چیز هایی است که  حیات  ما وابسته ی آن ها نیست. شک کردن در مورد موجودیت چیزی آسان است، تردید در مورد مشروعیت عشق کم از جهنم نیست.

فصل 13
*خودمانی شدن 
مرز های میانمان دیگر آن مرزبانی جدی  را نداشت و یکدیگر را با موشکافی برانداز و داوری نمی کردیم. 
به راحتی می توانستیم مدت ها کنار هم سکوت کنیم، دیگر آن حراف های بی امان نبودیم که میترسیدیم اگر گفتگویمان قطع شود آرامش پیامد آن، خیانت تلقی شود.

فصل14
* تایید من
بدون عشق، قابلیت دارا بودن هویت را از دست میدهیم، درعشق تاییدی مدام از« خود» ما وجود دارد. شگفت نیست که، مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است در هرحال ما را ببیند: دیده شدن موجب این اطمینان است که  وجود داریم. چه بهتر آن که در این حالت با خداوند یا همسری سروکار داشته باشیم که «عاشق» ما باشد. 
مشکل نیاز داشتن به دیگران، برای مشروعیت بخشیدن یه وجود خودمان، این است که همیشه محتاج آنیم که هویت «صحیحی» که ما را با آن شرح می دهند، حفظ کنیم.
فصل14
*دخالت های قلب
اگر فیلسوف ها به گونه ای سنتی همواره زندگی مبتنی بر منطق را توصیه، وزندگی برمبنای هوی و هوس را نفی کرده اند، علتش این است که منطق بستر تداوم است. 
همچنین با برنامه ریزی اینده به خود آرامش دادیم. زیرا این خطر وجود داشت که عشق همانگونه که ناگهان آغاز شده بود، ناگهان هم پایان یابد، با دست آویز قرار دادن سرنوشت مشترک، کوشیدیم زمان حال را تقویت کنیم. 
فصل16
*وحشت از شادی
عشاق می توانند داستان عشق خود را بکُشند فقط به این دلیل که قادر نیستند ناپایداری و خطرکردنی را که تجربه خوشبختی شان به آن ها عرضه کرده تاب بیاورند. 
تنها تفاوت میان پایان عشق و پایان زندگی این است که، حداقل در مورد دوم، خیالمان راحت است، این آسایش خاطر را داریم که بعد از مردن چیزی حس نخواهیم کرد. در مورد عشق چنین آسایشی وجود ندارد.
فصل17
*تخفیف پیدا کردن
قربانی مرگِ عشق، قادر نیست روش اصیل کمک های اولیه نجات جسد را به یاد بیاورد.
دچار این سوءظن شدم که کلوئه، در رابطه ی خصوصی اش با من، بیشتر تظاهر می کند. 
بخشی از آداب معاشرت، حکم می کند، معیار های پذیرندگی عشق دیگری را زیر سؤال نبریم. رؤیایی اش این است که بدانی نه بخاطر معیارهایت، بلکه به دلیل آن کسی که هستی، دوستت داشته اند، منزلتی هستی شناختی، فرای قابلیت ها یاویژگی ها، از درون عشق، همانند درون ثروت، تابویی برای دریافت و حفظ علاقه یا مال وجود دارد. تنها فقر است، چه فقر عشق یاپول، که سبب می شود شخص جریان را زیر سؤال ببرد_شاید به همین دلیل است که عشاق انقلاب های بزرگ را پدید نمی آورند. 


فصل18
*تروریسم رمانتیک
تروریست های رومانتیک، محکوم به سر خوردگی هستند، علتش عدم هماهنگی در عملکردشان است. تروریست رومانتیک میگوید باید مرا دوست بداری، باقهر کردن و برانگیختن حسادت، تو را به این کار مجبور می کند. آنگاه تناقض پیش می آید، زیرا اگر عشق عرضه شود، آشکارا غیرصمیمی خواهد بود، در آن صورت تروریست رومانتیک گلایه میکند که، اگر مجبورت کرده ام دوستم بداری، نمیتوانم عشقت رابپذیرم، چون خودانگیخته نبوده. 

فصل 19
*فراسوی نیک و بد
جای تعجب است اغلب، کسی که طرد میکند، برچسب شیطان براو اطلاق می شود، و آنکه طرد شده مظهرنیکی از آب در می آید. 
نیچه: «اولا، انسان اعمال مشخص را، مطلقا بدون درنظرگرفتن قصد آن ها، وتنها به سبب نتایج مفید یا ازارنده شان، نیک یا بد می نامد. چیزی نمی گذرد که فرد اساس این القاب را فراموش می کند و می پذیرد که کیفیت نیک  و بد در ذات خود اعمال نهفته است، بدون در نظرگرفتن نتایج حاصل از آن ها…
دریغا که نمی توان زبان حقوق(انسانی) را به عشق اطلاق کرد، و مردم را واداشت که از روی وظیفه شناسی عاشق بمانند. 

فصل 20
*تقدیرگرایی روانی 
دراعماق ناخودآگاهم، درماه ها یا سال های دور، الگویی شکل گرفته بود؛ طفل، مادر را رانده بود، یا مادر طفل را ترک کرده بود، واکنون(طفل) مَرد، همان فیلمنامه را تکرار کرده بود، با بازیگرانی متفاوت، باهمان پی رنگ. 

فصل21
*خودکشی 
ناتوانی شناخته شده ای، در بیان حالت های عاطفی، انسان را به تنها جانوری تبدیل کرده که قادر است خودکشی کند. چون قادر نبودم خشمم را بروز دهم، آن را با مرگ خودم نمادین می کردم. 


فصل22
*عقده ی عیسی مسیح
انسان باید با کیمیایی که ضعف(اراده) را به فضیلت تبدیل می کند، همدلی کند، مشروط بر این که از نفرت از خود پرهیز کند و رویکرد رنج من در جهت عقده عیسی مسیح، قطعا حاکی از میزانی سلامتی ذهن بود. مسیح مردی مهربان و کاملاً عادل بود که به اون خیانت شده بود. حالت رقت انگیز انجیل و به همان نسبت داستانِ عشقی من، منشعب از حکایت غم انگیز نیک مردی بود که درک نشده بود، که دم از عشق مردم به یکدیگر زده بود، و در آخر دید که چگونه پیام مهرش را به صورتش تف کردند. 
هرچه بیشتر متحمل رنج شویم، باید دارای فضیلت بیشتری باشیم. 
رفتن کلوئه می توانست مرا به کشتن بدهد، ولی حداقل مرا در موقعیت باشکوه دست بالای اخلاقی قرار داد.
فصل23
*حذف کردن
جهان موجودیتی بود که بدون توجه به عاشق بودن یا نبودن، شاد یا غمگین بودن، زنده یا مرده بودن من، گردش خودرا انجام می دهد. نمی بایست انتظار می داشتم که موقعیت اش را برحسب حال من تغییر بدهد. 
نوعی بازیابی تدریجیِ خود را می گذراندم، عادت های جدید آموختم و هویتی بدون کلوئه به وجود آمد. هویت من، مدت های مدیدی گِردِ «ما» پیچیده شده بود و برای بازگشت به «من»، تقریبا به نوعی بازسازی خودم نیاز بود.

دشواری فراموش کردن او با ادامه ی حیات در جهان بیرونی ام که با هم مشترکاً زیسته بودیم، و او هنوز در آن حضور داشت، دشوار تر شده بود. 
جهان مادی بیرون نمی گذاشت فراموش کنم. زندگی از هنر ظالم تر است، چون هنر همیشه این اطمینان را می دهد که پیرامون مادی ما، بازتاب موقعیت ذهنی شخصیت هاست. 


فصل 24
*درس های عشق
زمانی می کوشیم عاقل شویم که دریابیم، با این دانش متولد نشده ایم که بدانیم چگونه زندگی کنیم، بلکه زندگی مهارتی است که باید کسب شود، مانند دوچرخه سواری یا پیانو نواختن. 
متوجه شدم باید به آموزه پیچیده تری رسید، آموزه ای که بتواند با ناهماهنگی های عشق به گونه ای بازی کند، نیاز به عقلانیت را علی رغم ناتوانی اش، با حماقت غیر قابل اجتناب عاشق شدن، درهم بیامیزد. می بایست عشق را پذیرا شد، بدون فروافتادن در یأس یاامیدواری جزمی، بدون تدوین فلسفه ای برای ترس ها، یا سرخوردگی های اخلاقی مان. عشق، به ذهن تحلیل گر، نوعی فروتنی می آموزد، درسی که هرچند برای رسیدن به قاطعیت های ثابت راه دشواری دارد، وآن این که تحلیل هرگز نمی تواند، راهی بدون خطا برود و لاجرم هرگز از طنز و کنایه دور نیست.

تلخیص: نگین یوسفی، عضو تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا

تحلیلی روانشناختی بر داستانهای دفتر ششم مثنوی معنوی

نویسنده:
منصوره طالبیان کاندیدای دکتری مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی تهران

۱
حکایت سلطان محمود و مقرری ایاز

روزی امیران شاه به او گفتند ایاز تو که عقل سی نفر ندارد که تو مقرری سی امیر را به او میدهی! شاه با آن سی امیر برای صید به صحرا و کوهستان رفت.

از دور کاروانی را دیدند. شاه به یکی از امرا گفت برو بپرس آن کاروان از کدام شهر می آیند.

رفت و پرسید و بیامد که ز ری                گفت: عزمش تا کجا؟ درماند وی

شاه به امیری دیگر گفت: برو و مقصد کاروان را بپرس، وقتی برگشت گفت به سمت یمن می روند. شاه گفت چه متاعی همراه خود دارند؟ و او حیران شد. شاه امیری دیگر را فرستاد که این سوال را بپرسد. وقتی برگشت گفت همه نوع جنسی دارند اما بیشتر آنها کاسه های ساخت شهر ری است.

گفت: کی بیرن شدند از شهر ری؟                 ماند حیران آن امیر سست پی

همچنین تا سی امیر و بیشتر                             سست رای و ناقص اندر کَرّ و فر

تا سی امیر و حتی بیشتر همگی در جریان این رفت و برگشت ها ضعیف عمل کردند.

شاه به امیران گفت روزی ایاز را مورد امتحان قرار داده و از او خواسته تا بپرسد که کاروان از کجاست. ایاز بدون اینکه شاه به او سفارش خاصی کرده باشد، وقتی برگشت کلیه اطلاعات لازم در مورد کاروان را به طور کامل در اختیار شاه قرار داد.

هر چه زین سی میر اندر سی مقام             کشف شد، زو آن به یکدم شد تمام

امرا گفتند این توانایی او حاصل عنایت الهی است نه اینکه با تلاش کسب شده باشد. شاه گفت آنچه آدمی انجام می دهد یا حاصل کوتاهی و سهل انگاری اوست یا در نتیجه سعی و تلاش او. شاهد کلام خود را نیز توبه آدم و حوا ذکر کرد.

اشارات:

  • نظریه انتخاب گلاسر به این معتقد است که هر آنچه آدمی انجام میدهد حاصل انتخاب خود اوست و هیچ اجباری وجود ندارد و انسان مختار محض است. اگرچه که این نگاه در تعارض جدی با نگاه دینی است که باید مفصل به بحث جبر و اختیار و حوزه اثر خداوند پرداخت.

در تردد مانده ایم اندر دو کار                   این تردّد کی بود بی اختیار؟

  • زکاوت و هوشیاری تا حدی ذاتی است اما حضور در صحنه اجتماع می تواند به رشد آن کمک کند.
  • شیطان خود را از خطا مبرا دانست و به خداوند خطاب کرد: « گفت پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمین برایشان مى ‏آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت»[1]. در حقیقت یکی از مشکلات جدی نظام فکری شیطان این بوده که منبع کنترل او بیرونی بوده و خود را منزه از هر خطا می دانسته و کلیه اشتباهات خود را به دیگران فرافکنی می کرده است.
  • نسبت دادن اتفاقا به شانس و اقبال زمینه فکر فرد را منحرف می کند و او را دچار تنبلی و سستی می کند و از تلاش و کوشش باز می دارد.

۲

حکایت امیر تُرک مخمور و طلب مطرب بوقت صبوح

امیری  سحرگاه از حالت مستی خارج شد  و به خاطر احساس کسالت مطربی را احضار کرد. مطرب با حالت خواب آلودگی شروع کرد که ای کسی که تو را نمی بینم، جامی لبریز بده. مطرب  در حضور ترک مست اسرار ازلی را در قالب موسیقی بیان کرد. مطرب مرتبا ابیاتی خواند با مضمون من نمی دانم. مثلا اینکه من نمی دانم

این عجب که نیستی از من جدا       من ندانم من کجاام؟ تو کجا؟

امیر از این نمی دانم ها دلگیر شد و گرزی کشید و به سمت مطرب رفت. یکی از نگهبانان گرز را از دست او گرفت که در این موقعیت کشتن مطرب کار خوبی نیست.

آن بگو این گیج که می دانی اش         می ندانم می ندانم در مکش

امیر به او گفت این اطاله کلام برای چیست؟ مطرب گفت: به دلیل اینکه مقصودم پنهان است. یعنی تا اول نفی نکنی نمی توانی به درک اثبات برسی.

اشارات

  • در هر اصلاحی ابتدا باید اشتباه را پاک کرد تا بتوان جایگزینی را انجام داد. در زمینه اصلاح افکار نیز طبق نگاه دیدگاه های شناختی رفتاری باید اول افکار معیوب اصلاح شود بعد افکار صحیح جایگزین شوند.
  • مسائلی که مطرب مطرح کرد عمدتا سوالات وجودی بودند که بیشتر انسانها برای حل بحران هویت خود، باید جواب این سوالات را پیدا کنند.
  • در زمان شدت گرفتن هیجانها، هرگونه تصمیم گیری می تواند با خطا همراه باشد. پس بهترین اقدام صبر است.

۳

حکایت ترک و درزی

یک شب نقالی شیرین بیان درباره حیله گری های خیاطان برای حضار صحبت می کرد و حکایات جالبی نقل می کرد. وقتی نقال شگردهای پارچه دزدی خیاطان را گفت یکی از مستمعان که از ترکان ناحیه ختا بود به غیرتش برخورد و به او گفت: بگو ببینم در شهر شما حیله گر ترین خیاط کیست؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» که در سرقت پارچه مشتریان همتایی ندارد. ترک گفت: من شرط می بندم که آن خیاط نتواند از پس حیله گری های من برآید. عده ای از حضار که افرادی رند بودند برای آنکه ترک را برای این مقابله تحریک کنند با جملاتی نظیر «تو که اصلا نمی توانی با او مقابله کنی! افراد زیرک تر از تو در برابر شگردهای آن خیاط مات شده اند» او را برای این مقابله گرم تر کردند. آن شخص که به شدت تحریک شده بود گفت: من یک قواره پارچه پیش آن خیاط می برم، اگر توانست از آن حتی به اندازه یک وجب بدزدد اسب گرانبهای خود را به شما واگذار می کنم. ولی اگر نتوانست باید اسبی معادل اسبم به من بدهید که آنها قبول کردند.

ابتدای صبح مرد ترک پارچه ای گرانبها را به دکان خیاط برد. خیاط همن که او را دید با زبانی گرم و شیرین سلام و احوالپرسی کرد و احترام کاملی به جا آورد و گفت: چه خدمتی از من ساخته است؟ مرد گفت: می خواهم از این پارچه قبایی برایم بدوزی. خیاط با محبت و خوشرویی گفت: به روی چشم هر خدمتی از من برآید مضایقه نمی کنم. سپس پارچه را گرفت و اندازه زد و ضمن کار لطیفه های شیرینی می گفت. ترک از شخصیت بذله گوی خیاط خوشش آمد. خیاط نیز خیلی سریع کار می کرد و ضمن کار حرف های شیرینی هم میزد. تا اینکه قیچی تیزی به دست گرفت و قبل از برش پارچه لطیفه ای بس خنده دار تعریف کرد به طوری که مرد از شدت خنده سست شد و چشمان ریز بادامی اش بسته شد. خیاط در این لحظه فورا مقداری از پارچه را برید و وسط ران هایش قایم کرد. ترک که از لطیفه به هیجان آمده بود گفت: تو را به خدا یک لطیفه دیگر بگو که بیشتر بخندیم.  خیاط لطیفه خنده دارتری گفت به طوری که ترک دلش را گرفت و طاقباز روی زمین افتاد و خیاط قسمت دیگری از پارچه را کش رفت و در لیفه شلوارش پنهان کرد. ترک برای سومین بار هم همین درخواست را کرد و خیاط نیز لطفه ای گفت و تکه دیگری از پارچه را برداشت. وقتی که ترک برای چهارمین بار تقاضای لطیفه کرد، دل خیاط به حالش سوخت و گفت: دیگر از من لطیفه مخواه که اگر لطیفه دیگری بگویم لباست تنگ می شود و به تنت نمی رود.

اشارات

  • در این داستان خیاط کنایه از دنیاست که سرمایه عمر انسان ها را با سرگرم کردن آنها میگیرد.
  • جذب سمع است از کسی را خوش لبی است                       گرمی و جِدّ معلم از صَبی است

خوب گوش دادن باعث می شود گوینده با اشتیاق بیشتری سخن بگوید. یکی از نکات مهم در مهارتهای ارتباطی مهارت شنیدن است که باعث تداوم ارتباط می شود.

  • هیچ کس نمی تواند ادعا کند باهوش ترین فرد است.

۴

حکایت گاو بحری

گاو آبی عادت دارد که گوهری درخشان از دریا بیرون آورد و در چمن زار قرار دهد و در اطراف آن به چریدن مشغول شود. گاو آبی در پرتو نور آن گوهر، با شتاب سنبل و سوسن را می بلعد. از آن روی مدفوع او، ماده خوشبوی عنبر می دهد. آن گاو مشغول چریدن بود  که رفته رفته از آن گوهر دور می شود. در این حین کسی که کارش داد و ستد جواهرات است از کمین بیرون می آید و مشتی گِل  روی آن گوهر تابان می کشد و چراگاه را به تاریکی فرو می برد و بلافاصله از درخت بالا می رود تا از شاخ تیز و محکم آن گاو مصون ماند. گاو در تاریک با خشمی دیوانه وار به این سو و آن سو می تازد تا شاید آن شخص را پیدا کند و او را به هلاکت رساند. ولی به نتیجه نمی رسد و ناچار به سراغ گوهر شب چراغ می رود و چون آن را گل اندود میبیند از آن فرار می کند و در این فرصت آن شخص از درخت پایین می آید و گوهر را بر می دارد و می رود.

اشارات:

  • انسانها مانند این گاو از گوهرهایی که دارند غافل هستند مثل عمر، حیا و..
  • انسان زیرک می تواند از هر فرصتی به بهترین وجه استفاده کند.
  • انسان اگر بتواند ورودی های خود را کنترل کند، به تبع آن خروجی های وجودی او شکل می گیرد. اگر انسان هر چیزی را ببیند و بشنود طبیعتا فکر و عمل او تحت تاثیر قرار می گیرد.

۶

حکایت دژ هُش ربا یا قلعه ذاتُ الصُوَر

پادشاهی سه پسر زیرک و با بصیرتی داشت. پسران به قصد سیر و سیاحت و کسب تجربه عزم سفر به شهرها و دژهای قلمرو پدرشان کردند . پادشاه قصد آنان را بستود و ساز و برگ سفرشان فراهم بیاورد و بدانان گفت: هرجا خواهید ، بروید. ولی پیرامون آن قلعه که نامش ذات الصّور(دارای نقوش و صورت ها ) و دژ هوش رباست مگردید. و مباد که قدم بدان نهید که به شقاوتی سخت گرفتار آیید.

هر کجاتان دل کَشَد، عازم شوید                      فی امان الله، دست افشان روید

غیر آن یک قلعه، نامش هُش ربا                      تنگ آرد بر کُلَه داران قبا

شاهزادگان در زمان خداحافظی بر دست پدر بوسه دادند و به راه افتادند. سفری دلنشین و مفرّخ آغاز شد. برادران عزم داشتند که  حتی المقدور هیچ جایی که از نگاهشان مستور نماند و به هر شهر و دیاری سرکشتند و ازاحوال آن باخبر شوند . درگرما گرم سیر وسیاحت بودند که ناآگاه هرسه به یاد دژ هوش ربا و سفارش اکید پدر افتادند . منع اکید پدر وسوسه و کنجکاوی را در دل آنان افکند. و شاید اگر او آن همه هشدار نمی داد و منع نمی کرد آنان به یاد آن قلعه نمی افتادند. و به ورود بدان میل نمی کردند.

 این بود که برخلاف زنهارهای مکرر پدر بدان قلعه ممنوع درآمدند. دژی بود بسیار مجلل و به انواع نقوش مزین بود، نقوشی دلربا و خیال انگیز، با پنج در به سوی دریا و پنج در به سوی خشکی. چنان سرمست شدند که گویی جسم نداشتند و نرم و سبک به هر سوی می خرامیدند. هیچ نقشی مکرر نیافتند. هریک از نقوش بیننده را به سوی خود می کشید و مات و متحیرش می کرد. درآن میان ناگاه نگاهشان برتندیسه ای بسیار زیبا افتاد که جمالش هوش از سر می ربود.

برداران به یکباره عاشق و دلداده آن شدند وخواستند که صاحب آن را بیابند و به وصالش رسند. درونشان آوردگاه دو احساس متناقض شده بود. از یک طرف از تماشای آن تندیسه مست بودند، از طرفی از اینکه به حرف پدر توجه نکرده بودند ناراحت بودند.

برادران برای یافتن صاحب آن تندیسه به جستجو و تفحصص برآمدند اما نشانی از مقصود یافته نمی آمد تا آنکه پیری بصیر با آنان روبرو شد و خبر از آن معشوق بی نشان داد . به آنان گفت : آن صورت متعلق است به دختر پادشاه چین. اما معضل دراینجاست که شما نمی توانید آشکارا سراغ از او گیرید. چرا که شاه چین عادت عجیب و غریبی دارد که کسی جرات نیابد که پیرامون خانواده او کلمه ای بر زبان راند. زیرا او مردی است بسیار غیرتمندی است و حتی پرنده هم نمی تواند بر بام خانه دختر او پرواز کند. هر سه حال و روزی یکسان داشتند، یک رنج، یک فکر و هر سه اشک می ریختند. برادر بزرگتر گفت مگر ما همیشه به دیگران نصیحت نمی کردیم که در سختی ها صبر کنید. حالا چرا قانون صبر منسوخ شده؟

شاهزادگان خانواده و ملک و مملکت خود را ترک کردند و با رنجی فراوان به صورت ناشناس به قلمرو چین رسیدند. آنان به خوبی دریافته بودند که آشکارا سراغ دختر شاه گرفتن شرط عقل نیست. پس با تکیه برنیروی فکرت و فراست خود به جستجو راه حل بودند. دیری بر این منوال گذاشت اما توفیقی حاصل نیامد. اما عشق، صبر از برادر بزرگ را ربود به گونه ای که تصمیم گرفت که بی هیچ ملاحظه و حذری نزد شاه رود و سر مکنون خود فاش باز گوید. یا سردار شود یا برسردار شود بادابادا!

برادران هرچه او را نصیحت کردند و او را از اقدام صریح و روشن برحذر داشتند فایده ای نداشت. چرا که شنیده بودند اگر کسی به شاه چین زن و بچه نسبت دهد شاه گردن فرد را می زند. اما برادر بزرگ تحمل و صبر بر این عشق را نداشت و استدلال می کرد که باید در راه رسیدن به هدف خود تلاش کند یا از این طریق به مرادم می رسم یا اینکه از راهی که فکر نمیکنم به آن میرسم. بنابراین به حضور شاه چین رسید. اتفاقا شاه، ربانی بود و اسرار ضمیر برادران را بی آنکه بگویند می دانست. اما مصلحت بود که وانمود به ندانستن کند تا معرف مخصوص دربار احوال آنها را بیان کند.

معرف مطلب خود را بدین صورت خلاصه کرد که او مدتها قصد خدمت و تشرف خدمت شما را داشته است اما استعداد و قوه لازم برای شرفیابی را نداشته است. تا آنکه او به یکباره به زندگی مرفه و مجلل خود پشت پا زده و آمده تا خادم درگاه شما باشد. شاه چین او را به خدمت پذیرفت و الطاف زیادی به او کرد. چنان که غم های گذشته را از یاد برد و از فیوضات ربانی شاه برخوردار گشت. با همه این مراتب هنوز دل در گرو عشق آن صورت داشت، لیکن درباره وی به کام نتوانست رسید. و در این حال بود که اجلش در رسید و به جهان باقی شتافت و پیکرش با احترامی خاص تشییع و تدفین شد.

در این هنگام برادر کوچک بیمار بود، از اینرو فقط برادر میانی بر جنازه او حاضر آمد. شاه چین آن برادر را به یادگار برادر بزرگ به ملازمت درگاه خویش برگزید و بسیار او را تکریم کرد. به برکت انفاس طیبه شاه برادر میانی از نور جان شاه بهره می برد و به مقامات معنوی رسید. اما اندک اندک عجب و استغنایی در دل او شکل گرفت و دچار کبر شد.

او با خود می گفت: مگر من چه از شاه کم دارم که عنان اختیار به او سپارم؟! هم برنا هستم و رعنا، هم شیرین گفتار و زیبا چهره، و هم دارای حسب و نسبی والا.

شاه روشن بین، باطن او را خواند و بر سر ضمیرش آگاه شد و از حالت عجب و استغنای او دچار ناراحتی و اندوه شد. در ادامه احوال معنوی برادر میانی رو به کاستی و افول نهاد و دچار حالت قبض شدیدی شد. ناگهان به خود آمد و بر اثر احساس گناه دچار کلافگی و پریشانی شد و گریه می کرد و مایل به توبه مایل بود. از آن طرف نیز انکسار قلبی شاه باعث مرگ شاهزاده شد. اما برادر کوچک در مسیر یافتن صاحب تندیس مانند دو برادر دیگر نکوشید، بلکه کاهل تر از آن دو اقدام کرد. و بدین ترتیب هم به صاحب تندیس رسید و هم به مقامات معنوی.

و آن سوم کاهلترین هر سه بود                            صورت و معنی به کلی او رُبود

اشارات:

  • این حکایت به واسطه پایانی بودن، می تواند جامع نکات اصلی مثنوی باشد، نزول و صعود روح آدمی، نقش انسان کامل، انواع علم و عقل، توحید و عشق که هوالاول و هوالاخر.
  • نکته جالب در این است که اولین داستان مثنوی(کنیزک) و آخرین داستان آن با مفهوم عشق و رسیدن به معشوق واقعی یعنی توحید مرتبط است.
  • در نگاه کلی این داستان اشاره به نزول آدم به عالم دنیا و صعود او با نردبان عشق به جایگاه اصلی خود است.
  • مولانا با این داستان اشاره به این دارد که قصر سمبل دنیاست که پنج در آن می تواند حواس پنجگانه باشد و دختر شاه سمبل دلبستگی به ظواهر دنیایی، شاه چین سمبل معشوق واقعی یعنی خداست است. سرزمین چین همیشه سمبل عجائب بوده لذا در اینجا هم می تواند نشانه اتفاقات متنوعی باشد که در راه رسیدن به معشوق واقعی برای آدمی رخ می دهد.
  • در این داستان اقسام سلوک بیان می شود و در نهایت چنین نتیجه گیری می شود بهترین عملکرد را برادر سوم داشت که به قول مولوی کاهل ترین بود. طبق تمثیلی که در پایان داستان ذکر میکند درمورد کاهل ترین فرزند مرد تاجر برای دریافت ارثیه پدر، روش خود را برای شناخت افراد تکیه به دریافت الهی می داند.

صبر را سُلَم کنم سویِ دَرَج                          تا برآیم بر سرِ بامِ فَرَج

ور بجوشد در حضورش از دلم                     منطقی بیرون ازین شادی و غم

در دلِ من آن سخن زان مَیمنه ست               ز آنکه از دل جانبِ دل روزنه ست

لذا برادر سوم با توکل و صبر در حقیقت دل خود را آماده پذیرش این عشق الهی نموده است.

  • پیر خردمندی که سر مربوط به دختر پادشاه را گفت کنایه از اهل بیت و در سطوح پایین تر اولیا الهی است.
  • نکته دیگری که در این حکایت به آن اشاره شده مسئله انواع علم و عقل است. در اینجا هر برادر طبق علم و عقل خود به نحوی متفاوت واکنش داد.
  • کیست از ممنوع گردد مُمتَنِع                        چونکه الانسانُ حَریصٌ علی ما مُنع

از این نکته می توان در تربیت کودکان استفاده کرد که موضوعات را خیلی حساس جلوه داده نشود که آنها نسبت به آنها ولع پیدا کنند.

  • برادر بزرگ استعاره ای است از افرادی که هوش هیجانی ضعیفی دارند و بلافاصله تسلیم خواسته های خود می شوند که ممکن است حتی به ضرر آنها باشد.
  • یک از این مشترکاتمثنوی و داستان های پسامدرن امروزی تداعی نامنسجم اندیشه‌ها است:

مثنوی بر یک حالت سیال ذهن(Stream of consciousness) کنترل شده گذاشته شده است. از نظم خاصی پیروی نمی کند و تنها هرچه به ذهن شاعر می رسد مرتبط به بحث قبلی باشد یا نه می آید و ممکن است ایده ای بارها تکرار شود.