مرکز خدمات روان شناسی و مشاوره نفس (آویسا)

با مجوز رسمی از سازمان نظام روان شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران و اداره کل بهزیستی استان اصفهان

«جستارهایی درباب عشق»
نوشته ی آلن دوباتن
ترجمه: گلی امامی
انتشارات نیلوفر 

این کتاب از آشنایی نویسنده با کلوئه در پروازی که از پاریس عازم لندن بود صحبت میکند و شروع یک رابطه عاشقانه و فراز و نشیب های آن را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار می‌دهد. وی موضوعات مختلف را به شیوه ای فلسفی بررسی میکند.



****برش هایی از هرفصل**** 

فصل 1
*تقدیر گرایی عاشقانه
از انجا که به این نتیجه رسیده ام برای هم افریده شده ایم قادر نبودم به این  فکرکنم ک ملاقات باکلوئه صرفا یک تصادف بوده است.
اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن، باسرنوشت عاشق شدن به شخصی خاص را، فرق نگذاشته بودم خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است. وقتی عاشق می شویم تصادفهای طبیعی را چنان تلقی می کنیم که گویی این اتفاق از ازل در طومار زندگی ما ثبت شده بوده و لازم بوده مطرح شود.

فصل 2
*آرمان گرایی 
الیاس کانِتی می گوید: «دیدن درهای ادم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند».
آیا در هر «عشق در نگاه اول» نوعی گزافه پردازی نسبت به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟!
نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمولمان منفک می کند وتمرکز و نیرویمان را معطوف میکند که چنان باورش داریم  که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم.
ما عاشق می شویم، به این امید که چیزهایی را که میدانیم در ماهست، در دیگری نیابیم.
شور اولیه بی تردید  برمبنای بی خردی است. 

فصل 3
*مفهوم نهفته ی اغواگری
تصمیم گرفته بودم هرچه از دهان او خارج می شود عین کمال بدانم.
شاید غمگینانه است اما آدم باید باتوقعات برابر به یک رابطه متعهد بشود، همون اندازه کوتاه بیادکه طرف مقابلش حاضر است، نه این که یک نفر فقط بخواهد خودش را سرگرم کند و دیگری دنبال عشق واقعی باشد، به نظر من اینجاست که تمام رنج ها شروع می شود.
فصل 4
*اصالت
بر اثر حس حقارتم، شخصیتی پیدا کرده بودم که از آنِ خودم نبود، خوداغواگری بود که به هر خواسته و پیشنهاد همراه والامقامم پاسخ می داد. 
از انجا که کسانی را که با تو موافقت ندارند ممکن است از خود برانی ناچار اصالت و اصول ب کلی ورای تحملم بود. 

فصل 5
*ذهن و جسم 
چیزهای اندکی به قدر روابط جنسی با تفکر تناقض دارند. رابطه ی جنسی، غریزی، بدون واکنش و خودانگیخته است، حال آنکه تفکر، مراقبت، بدون درگیری و داورانه است. 

فصل 6
*مارکسیسم
یک شوخی قدیمی از مارکس هست که گفته، باشگاهی که فردی مثل اورا به عضویت بپذیرد لیاقت عضویت او را ندارد.
چنانچه نفرت از خود دست بالا را ببرد، درآن صورت کسی که عشق را دریافت کرده اعلام میکندکه معشوق (به هربهانه ای که بخواهد) لایق اون نیست (لیاقت نداشتن به این معنی که ارزشش را ندارد). 

فصل7
*نکته های اشتباه
ما عاشق شدنمان را بر پایه ی مصالح  ناکافی بنا می سازیم، و ناآگاهی مان را با هوس جبران می کنیم.
در مورد عشق در بزرگسالی، فقط زمانی که طرف مقابلمان را واقعا شناختیم، عشق محق است فرصت رشد کردن بیابد. باید از عاشق شدن در نظر اول پرهیز کرد. تا وقتی تحقیق دقیقی از عمق و محتوای استخر نکرده ایم، نباید در آن شیرجه بزنیم.

تفاوت های تهدید آمیز در نقاط اساسی بروز نمی کرد، بلکه برعکس سرِمسائل کوچک سلیقه ای و دیدگاه بود. 
مردم شناس ها به ما میگویند، گروه همیشه مقدم برفرد است، و برای درک فرد باید باشناخت گروه آغاز کرد، چه ملت باشد، چه قبیله، طایفه، یا خانواده.

فصل 8
*عشق و لیبرالیسم 
اینکه من و کلوئه توانستیم بر برخی از تفاوت هایمان غلبه کنیم، علتش این بود که قادر بودیم، به نقطه ضعف هایی که در شخصیت یکدیگر می یافتیم، بخندیم. 
وقتی دونفر نتوانند اختلاف هایشان را با شوخی بیامیزند نشانه ی این میتواند باشد ک دیگر عاشق یک دیگر نیستند.

فصل 9 
*زیبایی
آیا زیبایی مادر عشق است یا عشق مادر زیبایی؟ من عاشق کلوئه بودم چون زیبا بود یا زیبا بود چون من دلداده ی او بودم؟ 

فصل 10
*عشق سخنگو 
عشق میتوانست در باطن هرکدام ازما، معنایی کاملا متفاوت داشته باشد. آیا احساس عشق من نتیجه زندگی در عصر فرهنگیِ خاصی نبود؟ آیا جامعه سبب می شد نسبت به دلدادگیِ احساساتی ام مغرور باشم یا نیازی اصیل و درونی؟ اگر در فرهنگ  ها و اعصار دیگر بودم نمی آموختم که به احساساتم نسبت ب کلوئه بی توجه باشم، همانگونه که اکنون آموخته ام که در پاسخ به توهین، طرف مقابل را به دوئل دعوت نکنم؟

فصل11
*در او چه می بینید؟  
هیچکس به خودی خود بد یا خوب نیس، این بدان معنی است که، دوست داشتن یا متنفر بودن از آن فرد، بنیانش لزوما در عاملی ذهنی و چه بسا خیالبافانه است.
من کلوئه را برای جسمش دوست نداشتم، جسمش را به امید آن چیزی که خودش بود، دوست داشتم، وچه امید برانگیزاننده ای بود.

فصل 12
*تردید و ایمان 
این امکان خطرناک وجود دارد که دلداده ی ما چیزی نباشد،جز تخیل ذهنی ما،که هیچ ارتباطی به واقعیت عینی ندارد. 
شک و تردید هنگامی که به مرگ و زندگی مربوط نمی شود آسان است. میتوانیم هرچقدر دلمان میخواهد تردید کنیم، و آسان ترین اش تردید داشتن درمورد چیز هایی است که  حیات  ما وابسته ی آن ها نیست. شک کردن در مورد موجودیت چیزی آسان است، تردید در مورد مشروعیت عشق کم از جهنم نیست.

فصل 13
*خودمانی شدن 
مرز های میانمان دیگر آن مرزبانی جدی  را نداشت و یکدیگر را با موشکافی برانداز و داوری نمی کردیم. 
به راحتی می توانستیم مدت ها کنار هم سکوت کنیم، دیگر آن حراف های بی امان نبودیم که میترسیدیم اگر گفتگویمان قطع شود آرامش پیامد آن، خیانت تلقی شود.

فصل14
* تایید من
بدون عشق، قابلیت دارا بودن هویت را از دست میدهیم، درعشق تاییدی مدام از« خود» ما وجود دارد. شگفت نیست که، مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است در هرحال ما را ببیند: دیده شدن موجب این اطمینان است که  وجود داریم. چه بهتر آن که در این حالت با خداوند یا همسری سروکار داشته باشیم که «عاشق» ما باشد. 
مشکل نیاز داشتن به دیگران، برای مشروعیت بخشیدن یه وجود خودمان، این است که همیشه محتاج آنیم که هویت «صحیحی» که ما را با آن شرح می دهند، حفظ کنیم.
فصل14
*دخالت های قلب
اگر فیلسوف ها به گونه ای سنتی همواره زندگی مبتنی بر منطق را توصیه، وزندگی برمبنای هوی و هوس را نفی کرده اند، علتش این است که منطق بستر تداوم است. 
همچنین با برنامه ریزی اینده به خود آرامش دادیم. زیرا این خطر وجود داشت که عشق همانگونه که ناگهان آغاز شده بود، ناگهان هم پایان یابد، با دست آویز قرار دادن سرنوشت مشترک، کوشیدیم زمان حال را تقویت کنیم. 
فصل16
*وحشت از شادی
عشاق می توانند داستان عشق خود را بکُشند فقط به این دلیل که قادر نیستند ناپایداری و خطرکردنی را که تجربه خوشبختی شان به آن ها عرضه کرده تاب بیاورند. 
تنها تفاوت میان پایان عشق و پایان زندگی این است که، حداقل در مورد دوم، خیالمان راحت است، این آسایش خاطر را داریم که بعد از مردن چیزی حس نخواهیم کرد. در مورد عشق چنین آسایشی وجود ندارد.
فصل17
*تخفیف پیدا کردن
قربانی مرگِ عشق، قادر نیست روش اصیل کمک های اولیه نجات جسد را به یاد بیاورد.
دچار این سوءظن شدم که کلوئه، در رابطه ی خصوصی اش با من، بیشتر تظاهر می کند. 
بخشی از آداب معاشرت، حکم می کند، معیار های پذیرندگی عشق دیگری را زیر سؤال نبریم. رؤیایی اش این است که بدانی نه بخاطر معیارهایت، بلکه به دلیل آن کسی که هستی، دوستت داشته اند، منزلتی هستی شناختی، فرای قابلیت ها یاویژگی ها، از درون عشق، همانند درون ثروت، تابویی برای دریافت و حفظ علاقه یا مال وجود دارد. تنها فقر است، چه فقر عشق یاپول، که سبب می شود شخص جریان را زیر سؤال ببرد_شاید به همین دلیل است که عشاق انقلاب های بزرگ را پدید نمی آورند. 


فصل18
*تروریسم رمانتیک
تروریست های رومانتیک، محکوم به سر خوردگی هستند، علتش عدم هماهنگی در عملکردشان است. تروریست رومانتیک میگوید باید مرا دوست بداری، باقهر کردن و برانگیختن حسادت، تو را به این کار مجبور می کند. آنگاه تناقض پیش می آید، زیرا اگر عشق عرضه شود، آشکارا غیرصمیمی خواهد بود، در آن صورت تروریست رومانتیک گلایه میکند که، اگر مجبورت کرده ام دوستم بداری، نمیتوانم عشقت رابپذیرم، چون خودانگیخته نبوده. 

فصل 19
*فراسوی نیک و بد
جای تعجب است اغلب، کسی که طرد میکند، برچسب شیطان براو اطلاق می شود، و آنکه طرد شده مظهرنیکی از آب در می آید. 
نیچه: «اولا، انسان اعمال مشخص را، مطلقا بدون درنظرگرفتن قصد آن ها، وتنها به سبب نتایج مفید یا ازارنده شان، نیک یا بد می نامد. چیزی نمی گذرد که فرد اساس این القاب را فراموش می کند و می پذیرد که کیفیت نیک  و بد در ذات خود اعمال نهفته است، بدون در نظرگرفتن نتایج حاصل از آن ها…
دریغا که نمی توان زبان حقوق(انسانی) را به عشق اطلاق کرد، و مردم را واداشت که از روی وظیفه شناسی عاشق بمانند. 

فصل 20
*تقدیرگرایی روانی 
دراعماق ناخودآگاهم، درماه ها یا سال های دور، الگویی شکل گرفته بود؛ طفل، مادر را رانده بود، یا مادر طفل را ترک کرده بود، واکنون(طفل) مَرد، همان فیلمنامه را تکرار کرده بود، با بازیگرانی متفاوت، باهمان پی رنگ. 

فصل21
*خودکشی 
ناتوانی شناخته شده ای، در بیان حالت های عاطفی، انسان را به تنها جانوری تبدیل کرده که قادر است خودکشی کند. چون قادر نبودم خشمم را بروز دهم، آن را با مرگ خودم نمادین می کردم. 


فصل22
*عقده ی عیسی مسیح
انسان باید با کیمیایی که ضعف(اراده) را به فضیلت تبدیل می کند، همدلی کند، مشروط بر این که از نفرت از خود پرهیز کند و رویکرد رنج من در جهت عقده عیسی مسیح، قطعا حاکی از میزانی سلامتی ذهن بود. مسیح مردی مهربان و کاملاً عادل بود که به اون خیانت شده بود. حالت رقت انگیز انجیل و به همان نسبت داستانِ عشقی من، منشعب از حکایت غم انگیز نیک مردی بود که درک نشده بود، که دم از عشق مردم به یکدیگر زده بود، و در آخر دید که چگونه پیام مهرش را به صورتش تف کردند. 
هرچه بیشتر متحمل رنج شویم، باید دارای فضیلت بیشتری باشیم. 
رفتن کلوئه می توانست مرا به کشتن بدهد، ولی حداقل مرا در موقعیت باشکوه دست بالای اخلاقی قرار داد.
فصل23
*حذف کردن
جهان موجودیتی بود که بدون توجه به عاشق بودن یا نبودن، شاد یا غمگین بودن، زنده یا مرده بودن من، گردش خودرا انجام می دهد. نمی بایست انتظار می داشتم که موقعیت اش را برحسب حال من تغییر بدهد. 
نوعی بازیابی تدریجیِ خود را می گذراندم، عادت های جدید آموختم و هویتی بدون کلوئه به وجود آمد. هویت من، مدت های مدیدی گِردِ «ما» پیچیده شده بود و برای بازگشت به «من»، تقریبا به نوعی بازسازی خودم نیاز بود.

دشواری فراموش کردن او با ادامه ی حیات در جهان بیرونی ام که با هم مشترکاً زیسته بودیم، و او هنوز در آن حضور داشت، دشوار تر شده بود. 
جهان مادی بیرون نمی گذاشت فراموش کنم. زندگی از هنر ظالم تر است، چون هنر همیشه این اطمینان را می دهد که پیرامون مادی ما، بازتاب موقعیت ذهنی شخصیت هاست. 


فصل 24
*درس های عشق
زمانی می کوشیم عاقل شویم که دریابیم، با این دانش متولد نشده ایم که بدانیم چگونه زندگی کنیم، بلکه زندگی مهارتی است که باید کسب شود، مانند دوچرخه سواری یا پیانو نواختن. 
متوجه شدم باید به آموزه پیچیده تری رسید، آموزه ای که بتواند با ناهماهنگی های عشق به گونه ای بازی کند، نیاز به عقلانیت را علی رغم ناتوانی اش، با حماقت غیر قابل اجتناب عاشق شدن، درهم بیامیزد. می بایست عشق را پذیرا شد، بدون فروافتادن در یأس یاامیدواری جزمی، بدون تدوین فلسفه ای برای ترس ها، یا سرخوردگی های اخلاقی مان. عشق، به ذهن تحلیل گر، نوعی فروتنی می آموزد، درسی که هرچند برای رسیدن به قاطعیت های ثابت راه دشواری دارد، وآن این که تحلیل هرگز نمی تواند، راهی بدون خطا برود و لاجرم هرگز از طنز و کنایه دور نیست.

تلخیص: نگین یوسفی، عضو تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا

ما را در فضای مجازی دنبال کنید.