ردکردن این

تحلیلی روانشناختی بر داستانهای دفتر ششم مثنوی معنوی

مقالات

تحلیلی روانشناختی بر داستانهای دفتر ششم مثنوی معنوی

داستان۶مثنوی۲

نویسنده:
منصوره طالبیان کاندیدای دکتری مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی تهران

۱
حکایت سلطان محمود و مقرری ایاز

روزی امیران شاه به او گفتند ایاز تو که عقل سی نفر ندارد که تو مقرری سی امیر را به او میدهی! شاه با آن سی امیر برای صید به صحرا و کوهستان رفت.

از دور کاروانی را دیدند. شاه به یکی از امرا گفت برو بپرس آن کاروان از کدام شهر می آیند.

رفت و پرسید و بیامد که ز ری                گفت: عزمش تا کجا؟ درماند وی

شاه به امیری دیگر گفت: برو و مقصد کاروان را بپرس، وقتی برگشت گفت به سمت یمن می روند. شاه گفت چه متاعی همراه خود دارند؟ و او حیران شد. شاه امیری دیگر را فرستاد که این سوال را بپرسد. وقتی برگشت گفت همه نوع جنسی دارند اما بیشتر آنها کاسه های ساخت شهر ری است.

گفت: کی بیرن شدند از شهر ری؟                 ماند حیران آن امیر سست پی

همچنین تا سی امیر و بیشتر                             سست رای و ناقص اندر کَرّ و فر

تا سی امیر و حتی بیشتر همگی در جریان این رفت و برگشت ها ضعیف عمل کردند.

شاه به امیران گفت روزی ایاز را مورد امتحان قرار داده و از او خواسته تا بپرسد که کاروان از کجاست. ایاز بدون اینکه شاه به او سفارش خاصی کرده باشد، وقتی برگشت کلیه اطلاعات لازم در مورد کاروان را به طور کامل در اختیار شاه قرار داد.

هر چه زین سی میر اندر سی مقام             کشف شد، زو آن به یکدم شد تمام

امرا گفتند این توانایی او حاصل عنایت الهی است نه اینکه با تلاش کسب شده باشد. شاه گفت آنچه آدمی انجام می دهد یا حاصل کوتاهی و سهل انگاری اوست یا در نتیجه سعی و تلاش او. شاهد کلام خود را نیز توبه آدم و حوا ذکر کرد.

اشارات:

  • نظریه انتخاب گلاسر به این معتقد است که هر آنچه آدمی انجام میدهد حاصل انتخاب خود اوست و هیچ اجباری وجود ندارد و انسان مختار محض است. اگرچه که این نگاه در تعارض جدی با نگاه دینی است که باید مفصل به بحث جبر و اختیار و حوزه اثر خداوند پرداخت.

در تردد مانده ایم اندر دو کار                   این تردّد کی بود بی اختیار؟

  • زکاوت و هوشیاری تا حدی ذاتی است اما حضور در صحنه اجتماع می تواند به رشد آن کمک کند.
  • شیطان خود را از خطا مبرا دانست و به خداوند خطاب کرد: « گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى ‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت»[1]. در حقیقت یکی از مشکلات جدی نظام فکری شیطان این بوده که منبع کنترل او بیرونی بوده و خود را منزه از هر خطا می دانسته و کلیه اشتباهات خود را به دیگران فرافکنی می کرده است.
  • نسبت دادن اتفاقا به شانس و اقبال زمینه فکر فرد را منحرف می کند و او را دچار تنبلی و سستی می کند و از تلاش و کوشش باز می دارد.

۲

حکایت امیر تُرک مخمور و طلب مطرب بوقت صبوح

امیری  سحرگاه از حالت مستی خارج شد  و به خاطر احساس کسالت مطربی را احضار کرد. مطرب با حالت خواب آلودگی شروع کرد که ای کسی که تو را نمی بینم، جامی لبریز بده. مطرب  در حضور ترک مست اسرار ازلی را در قالب موسیقی بیان کرد. مطرب مرتبا ابیاتی خواند با مضمون من نمی دانم. مثلا اینکه من نمی دانم

این عجب که نیستی از من جدا       من ندانم من کجاام؟ تو کجا؟

امیر از این نمی دانم ها دلگیر شد و گرزی کشید و به سمت مطرب رفت. یکی از نگهبانان گرز را از دست او گرفت که در این موقعیت کشتن مطرب کار خوبی نیست.

آن بگو این گیج که می دانی اش         می ندانم می ندانم در مکش

امیر به او گفت این اطاله کلام برای چیست؟ مطرب گفت: به دلیل اینکه مقصودم پنهان است. یعنی تا اول نفی نکنی نمی توانی به درک اثبات برسی.

اشارات

  • در هر اصلاحی ابتدا باید اشتباه را پاک کرد تا بتوان جایگزینی را انجام داد. در زمینه اصلاح افکار نیز طبق نگاه دیدگاه های شناختی رفتاری باید اول افکار معیوب اصلاح شود بعد افکار صحیح جایگزین شوند.
  • مسائلی که مطرب مطرح کرد عمدتا سوالات وجودی بودند که بیشتر انسانها برای حل بحران هویت خود، باید جواب این سوالات را پیدا کنند.
  • در زمان شدت گرفتن هیجانها، هرگونه تصمیم گیری می تواند با خطا همراه باشد. پس بهترین اقدام صبر است.

۳

حکایت ترک و درزی

یک شب نقالی شیرین بیان درباره حیله گری های خیاطان برای حضار صحبت می کرد و حکایات جالبی نقل می کرد. وقتی نقال شگردهای پارچه دزدی خیاطان را گفت یکی از مستمعان که از ترکان ناحیه ختا بود به غیرتش برخورد و به او گفت: بگو ببینم در شهر شما حیله گر ترین خیاط کیست؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» که در سرقت پارچه مشتریان همتایی ندارد. ترک گفت: من شرط می بندم که آن خیاط نتواند از پس حیله گری های من برآید. عده ای از حضار که افرادی رند بودند برای آنکه ترک را برای این مقابله تحریک کنند با جملاتی نظیر «تو که اصلا نمی توانی با او مقابله کنی! افراد زیرک تر از تو در برابر شگردهای آن خیاط مات شده اند» او را برای این مقابله گرم تر کردند. آن شخص که به شدت تحریک شده بود گفت: من یک قواره پارچه پیش آن خیاط می برم، اگر توانست از آن حتی به اندازه یک وجب بدزدد اسب گرانبهای خود را به شما واگذار می کنم. ولی اگر نتوانست باید اسبی معادل اسبم به من بدهید که آنها قبول کردند.

ابتدای صبح مرد ترک پارچه ای گرانبها را به دکان خیاط برد. خیاط همن که او را دید با زبانی گرم و شیرین سلام و احوالپرسی کرد و احترام کاملی به جا آورد و گفت: چه خدمتی از من ساخته است؟ مرد گفت: می خواهم از این پارچه قبایی برایم بدوزی. خیاط با محبت و خوشرویی گفت: به روی چشم هر خدمتی از من برآید مضایقه نمی کنم. سپس پارچه را گرفت و اندازه زد و ضمن کار لطیفه های شیرینی می گفت. ترک از شخصیت بذله گوی خیاط خوشش آمد. خیاط نیز خیلی سریع کار می کرد و ضمن کار حرف های شیرینی هم میزد. تا اینکه قیچی تیزی به دست گرفت و قبل از برش پارچه لطیفه ای بس خنده دار تعریف کرد به طوری که مرد از شدت خنده سست شد و چشمان ریز بادامی اش بسته شد. خیاط در این لحظه فورا مقداری از پارچه را برید و وسط ران هایش قایم کرد. ترک که از لطیفه به هیجان آمده بود گفت: تو را به خدا یک لطیفه دیگر بگو که بیشتر بخندیم.  خیاط لطیفه خنده دارتری گفت به طوری که ترک دلش را گرفت و طاقباز روی زمین افتاد و خیاط قسمت دیگری از پارچه را کش رفت و در لیفه شلوارش پنهان کرد. ترک برای سومین بار هم همین درخواست را کرد و خیاط نیز لطفه ای گفت و تکه دیگری از پارچه را برداشت. وقتی که ترک برای چهارمین بار تقاضای لطیفه کرد، دل خیاط به حالش سوخت و گفت: دیگر از من لطیفه مخواه که اگر لطیفه دیگری بگویم لباست تنگ می شود و به تنت نمی رود.

اشارات

  • در این داستان خیاط کنایه از دنیاست که سرمایه عمر انسان ها را با سرگرم کردن آنها میگیرد.
  • جذب سمع است از کسی را خوش لبی است                       گرمی و جِدّ معلم از صَبی است

خوب گوش دادن باعث می شود گوینده با اشتیاق بیشتری سخن بگوید. یکی از نکات مهم در مهارتهای ارتباطی مهارت شنیدن است که باعث تداوم ارتباط می شود.

  • هیچ کس نمی تواند ادعا کند باهوش ترین فرد است.

۴

حکایت گاو بحری

گاو آبی عادت دارد که گوهری درخشان از دریا بیرون آورد و در چمن زار قرار دهد و در اطراف آن به چریدن مشغول شود. گاو آبی در پرتو نور آن گوهر، با شتاب سنبل و سوسن را می بلعد. از آن روی مدفوع او، ماده خوشبوی عنبر می دهد. آن گاو مشغول چریدن بود  که رفته رفته از آن گوهر دور می شود. در این حین کسی که کارش داد و ستد جواهرات است از کمین بیرون می آید و مشتی گِل  روی آن گوهر تابان می کشد و چراگاه را به تاریکی فرو می برد و بلافاصله از درخت بالا می رود تا از شاخ تیز و محکم آن گاو مصون ماند. گاو در تاریک با خشمی دیوانه وار به این سو و آن سو می تازد تا شاید آن شخص را پیدا کند و او را به هلاکت رساند. ولی به نتیجه نمی رسد و ناچار به سراغ گوهر شب چراغ می رود و چون آن را گل اندود میبیند از آن فرار می کند و در این فرصت آن شخص از درخت پایین می آید و گوهر را بر می دارد و می رود.

اشارات:

  • انسانها مانند این گاو از گوهرهایی که دارند غافل هستند مثل عمر، حیا و..
  • انسان زیرک می تواند از هر فرصتی به بهترین وجه استفاده کند.
  • انسان اگر بتواند ورودی های خود را کنترل کند، به تبع آن خروجی های وجودی او شکل می گیرد. اگر انسان هر چیزی را ببیند و بشنود طبیعتا فکر و عمل او تحت تاثیر قرار می گیرد.

۶

حکایت دژ هُش ربا یا قلعه ذاتُ الصُوَر

پادشاهي سه پسر زیرک و با بصیرتی داشت. پسران به قصد سير و سياحت و کسب تجربه عزم سفر به شهرها و دژهاي قلمرو پدرشان کردند . پادشاه قصد آنان را بستود و ساز و برگ سفرشان فراهم بياورد و بدانان گفت: هرجا خواهيد ، برويد. ولي پيرامون آن قلعه که نامش ذات الصّور(داراي نقوش و صورت ها ) و دژ هوش رباست مگرديد. و مباد که قدم بدان نهيد که به شقاوتي سخت گرفتار آييد.

هر کجاتان دل کَشَد، عازم شوید                      فی امان الله، دست افشان روید

غیر آن یک قلعه، نامش هُش ربا                      تنگ آرد بر کُلَه داران قبا

شاهزادگان در زمان خداحافظی بر دست پدر بوسه دادند و به راه افتادند. سفري دلنشين و مفرّخ آغاز شد. برادران عزم داشتند که  حتي المقدور هيچ جايي که از نگاهشان مستور نماند و به هر شهر و دياري سرکشتند و ازاحوال آن باخبر شوند . درگرما گرم سير وسياحت بودند که ناآگاه هرسه به ياد دژ هوش ربا و سفارش اکید پدر افتادند . منع اکيد پدر وسوسه و کنجکاوي را در دل آنان افکند. و شايد اگر او آن همه هشدار نمي داد و منع نمي کرد آنان به ياد آن قلعه نمي افتادند. و به ورود بدان ميل نمي کردند.

 اين بود که برخلاف زنهارهاي مکرر پدر بدان قلعه ممنوع درآمدند. دژي بود بسیار مجلل و به انواع نقوش مزين بود، نقوشي دلربا و خيال انگيز، با پنج در به سوي دريا و پنج در به سوي خشکي. چنان سرمست شدند که گويي جسم نداشتند و نرم و سبک به هر سوي مي خراميدند. هيچ نقشي مکرر نيافتند. هريک از نقوش بيننده را به سوي خود مي کشيد و مات و متحيرش مي کرد. درآن ميان ناگاه نگاهشان برتنديسه اي بسیار زيبا افتاد که جمالش هوش از سر مي ربود.

برداران به يکباره عاشق و دلداده آن شدند وخواستند که صاحب آن را بيابند و به وصالش رسند. درونشان آوردگاه دو احساس متناقض شده بود. از يک طرف از تماشاي آن تنديسه مست بودند، از طرفي از اینکه به حرف پدر توجه نکرده بودند ناراحت بودند.

برادران براي يافتن صاحب آن تنديسه به جستجو و تفحصص برآمدند اما نشاني از مقصود يافته نمي آمد تا آنکه پيري بصیر با آنان روبرو شد و خبر از آن معشوق بي نشان داد . به آنان گفت : آن صورت متعلق است به دختر پادشاه چين. اما معضل دراينجاست که شما نمي توانيد آشکارا سراغ از او گيريد. چرا که شاه چين عادت عجیب و غريبی دارد که کسی جرات نيابد که پيرامون خانواده او کلمه اي بر زبان راند. زيرا او مردي است بسیار غيرتمندی است و حتی پرنده هم نمی تواند بر بام خانه دختر او پرواز کند. هر سه حال و روزی یکسان داشتند، یک رنج، یک فکر و هر سه اشک می ریختند. برادر بزرگتر گفت مگر ما همیشه به دیگران نصیحت نمی کردیم که در سختی ها صبر کنید. حالا چرا قانون صبر منسوخ شده؟

شاهزادگان خانواده و ملک و مملکت خود را ترک کردند و با رنجي فراوان به صورت ناشناس به قلمرو چين رسیدند. آنان به خوبی دريافته بودند که آشکارا سراغ دختر شاه گرفتن شرط عقل نيست. پس با تکيه برنيروي فکرت و فراست خود به جستجو راه حل بودند. ديري بر اين منوال گذاشت اما توفيقي حاصل نيامد. اما عشق، صبر از برادر بزرگ را ربود به گونه ای که تصمیم گرفت که بي هيچ ملاحظه و حذري نزد شاه رود و سر مکنون خود فاش باز گويد. يا سردار شود يا برسردار شود بادابادا!

برادران هرچه او را نصیحت کردند و او را از اقدام صریح و روشن برحذر داشتند فایده ای نداشت. چرا که شنیده بودند اگر کسی به شاه چین زن و بچه نسبت دهد شاه گردن فرد را می زند. اما برادر بزرگ تحمل و صبر بر این عشق را نداشت و استدلال می کرد که باید در راه رسیدن به هدف خود تلاش کند یا از این طریق به مرادم می رسم یا اینکه از راهی که فکر نمیکنم به آن میرسم. بنابراین به حضور شاه چين رسيد. اتفاقا شاه، رباني بود و اسرار ضمیر برادران را بی آنکه بگویند می دانست. اما مصلحت بود که وانمود به ندانستن کند تا معرف مخصوص دربار احوال آنها را بیان کند.

معرف مطلب خود را بدين صورت خلاصه کرد که او مدتها قصد خدمت و تشرف خدمت شما را داشته است اما استعداد و قوه لازم برای شرفیابی را نداشته است. تا آنکه او به يکباره به زندگي مرفه و مجلل خود پشت پا زده و آمده تا خادم درگاه شما باشد. شاه چين او را به خدمت پذيرفت و الطاف زیادی به او کرد. چنان که غم هاي گذشته را از ياد برد و از فيوضات رباني شاه برخوردار گشت. با همه اين مراتب هنوز دل در گرو عشق آن صورت داشت، ليکن درباره وي به کام نتوانست رسيد. و در اين حال بود که اجلش در رسيد و به جهان باقي شتافت و پيکرش با احترامي خاص تشييع و تدفين شد.

در این هنگام برادر کوچک بيمار بود، از اينرو فقط برادر مياني بر جنازه او حاضر آمد. شاه چين آن برادر را به يادگار برادر بزرگ به ملازمت درگاه خويش برگزيد و بسیار او را تکریم کرد. به برکت انفاس طيبه شاه برادر مياني از نور جان شاه بهره می برد و به مقامات معنوی رسيد. اما اندک اندک عجب و استغنايي در دل او شکل گرفت و دچار کبر شد.

او با خود مي گفت: مگر من چه از شاه کم دارم که عنان اختيار به او سپارم؟! هم برنا هستم و رعنا، هم شيرين گفتار و زيبا چهره، و هم داراي حسب و نسبي والا.

شاه روشن بين، باطن او را خواند و بر سر ضميرش آگاه شد و از حالت عجب و استغناي او دچار ناراحتی و اندوه شد. در ادامه احوال معنوي برادر مياني رو به کاستي و افول نهاد و دچار حالت قبض شدیدی شد. ناگهان به خود آمد و بر اثر احساس گناه دچار کلافگی و پریشانی شد و گریه می کرد و مایل به توبه مایل بود. از آن طرف نيز انکسار قلبي شاه باعث مرگ شاهزاده شد. اما برادر کوچک در مسیر يافتن صاحب تنديس مانند دو برادر ديگر نکوشيد، بلکه کاهل تر از آن دو اقدام کرد. و بدین ترتیب هم به صاحب تنديس رسيد و هم به مقامات معنوي.

و آن سوم کاهلترین هر سه بود                            صورت و معنی به کلی او رُبود

اشارات:

  • این حکایت به واسطه پایانی بودن، می تواند جامع نکات اصلی مثنوی باشد، نزول و صعود روح آدمی، نقش انسان کامل، انواع علم و عقل، توحید و عشق که هوالاول و هوالاخر.
  • نکته جالب در این است که اولین داستان مثنوی(کنیزک) و آخرین داستان آن با مفهوم عشق و رسیدن به معشوق واقعی یعنی توحید مرتبط است.
  • در نگاه کلی این داستان اشاره به نزول آدم به عالم دنیا و صعود او با نردبان عشق به جایگاه اصلی خود است.
  • مولانا با این داستان اشاره به این دارد که قصر سمبل دنیاست که پنج در آن می تواند حواس پنجگانه باشد و دختر شاه سمبل دلبستگی به ظواهر دنیایی، شاه چین سمبل معشوق واقعی یعنی خداست است. سرزمین چین همیشه سمبل عجائب بوده لذا در اینجا هم می تواند نشانه اتفاقات متنوعی باشد که در راه رسیدن به معشوق واقعی برای آدمی رخ می دهد.
  • در این داستان اقسام سلوک بیان می شود و در نهایت چنین نتیجه گیری می شود بهترین عملکرد را برادر سوم داشت که به قول مولوی کاهل ترین بود. طبق تمثیلی که در پایان داستان ذکر میکند درمورد کاهل ترین فرزند مرد تاجر برای دریافت ارثیه پدر، روش خود را برای شناخت افراد تکیه به دریافت الهی می داند.

صبر را سُلَم کنم سویِ دَرَج                          تا برآیم بر سرِ بامِ فَرَج

ور بجوشد در حضورش از دلم                     منطقی بیرون ازین شادی و غم

در دلِ من آن سخن زان مَیمنه ست               ز آنکه از دل جانبِ دل روزنه ست

لذا برادر سوم با توکل و صبر در حقیقت دل خود را آماده پذیرش این عشق الهی نموده است.

  • پیر خردمندی که سر مربوط به دختر پادشاه را گفت کنایه از اهل بیت و در سطوح پایین تر اولیا الهی است.
  • نکته دیگری که در این حکایت به آن اشاره شده مسئله انواع علم و عقل است. در اینجا هر برادر طبق علم و عقل خود به نحوی متفاوت واکنش داد.
  • کیست از ممنوع گردد مُمتَنِع                        چونکه الانسانُ حَريصٌ علي ما مُنع

از این نکته می توان در تربیت کودکان استفاده کرد که موضوعات را خیلی حساس جلوه داده نشود که آنها نسبت به آنها ولع پیدا کنند.

  • برادر بزرگ استعاره ای است از افرادی که هوش هیجانی ضعیفی دارند و بلافاصله تسلیم خواسته های خود می شوند که ممکن است حتی به ضرر آنها باشد.
  • یک از این مشترکاتمثنوی و داستان های پسامدرن امروزی تداعی نامنسجم اندیشه‌ها است:

مثنوی بر یک حالت سیال ذهن(Stream of consciousness) کنترل شده گذاشته شده است. از نظم خاصی پیروی نمی کند و تنها هرچه به ذهن شاعر می رسد مرتبط به بحث قبلی باشد یا نه می آید و ممکن است ایده ای بارها تکرار شود. 


ثبت نظر برای این مقاله بسته است!

جدیدترین مقالات