سه شنبه ها با موری

تلخیصی از کتاب سه شنبه ها با موری

۱ سرگشتگی

میچ فرهنگ و سنت  تا وقتی که رو به مرگ نباشی،  تو را تشویق نمی کنند که در مورد این طور مسائل تامل کنی. ما به شدت گرفتار منیت، خود بینی و خودخواهی شده‌ایم. شغل، خانواده، پول کافی، وام، اتومبیل جدید، تعمیر شوفاژ خراب- ما درگیر تریلیون ها کار کوچولو کوچولو شده‌ایم،  فقط برای ادامه دادن زندگی و رفتن به جلو. ما عادت نداریم لحظه‌ای بایستیم، پشت سرمان را نگاه کنیم، زندگی های مان را ببینیم و به خودمان بگوییم همه چیز همین است؟ همه چیزی که من می خواهم همین است؟ آیا این وسط چیزی کم نشده؟  تو به کسی نیاز داری که تو را به این سمت هل بدهد چون خود به خود اتفاق نمی افتد.

 چیزی را که می گفت درک می کردم. همه ما در زندگی نیاز به مرشد و راهنما داریم.

 آن روز در پرواز برگشت،  فهرستی جمع و جور روی کاغذ یادداشتی زردرنگ نوشتم، موضوعات و سوالاتی که به نوعی گریبانگیر همه ماست، خوشبختی و بچه دار شدن گرفته تا پیری و مرگ. درست است که میلیونها کتاب در مورد خود یاری و در رابطه با سوالات من وجود دارد، درست است که هزاران کانال تلویزیونی در مورد این طور مسائل وجود دارد،  درست است که جلسات مشاوره ساعتی ۹۰ دلار وجود دارد اما هنوز که هنوز است خیلی از سوالات بدون جواب صریح باقی مانده اند.  کشور آمریکا در واقع تبدیل شده به بازار  بزرگی، مثل بازارهای قدیمی مشرق زمین، پر از دوکان های کوچولو کوچولوی خودیاری.  تو نمیدانی رعایت حال دیگران را بکنی یا رعایت حال خودت را و«کودک درونت» را.  سنتی باشی یا روشنفکر،  دنبال موفقیت بروی یا سادگی(ص۱۰۰).

 

۲ معجزه نامادری

نوری هشت سال بیشتر نداشت که مادرش را از دست داد.

 سال بعد آغوشی نجات بخش زندگی موری را گرم کرد: آغوش گرم نامادریش اوا.  اوا با شعله سوزان عشق و محبت خویش،  فضای سرد و تاریک خانه را که توسط پدرش ایجاد شده بود، گرما بخشید.  وقتی  پدرش ساکت بود، اوا  حرف حرف می زد. اوا شب ها ای بچه ها آواز می خواند. نوری عاشق صدای آرامش بخش، کمک های درسی  و شخصیت قوی و محکم او بود اقا هر شب یوری و دیوید را می بوسید و شب بخیر میگفت. موری همانند توله سگ هایی که منتظر شیر می شوند. منتظر شب و بوسه بود. عمیقا احساس می‌کرد که دوباره صاحب مادری شده است.

وقتی اوا دور و بر بچه ها را در تختخواب با پتو می پوشاند  برای شان شعر می خواند. حتی شعر ها هم رنگ و بوی غم انگیز و فقیرانه داشتند. اما علی رغم تمام این ناملایمات مور یاد گرفته بود که عشق به فرزند به دیگران توجه کنند و بیاموزد اعتقاد داشت یگان پادزهر فقر شان تحصیل است.(ص۱۱۲)

۳. دوگانه ی مرگ و زندگی

حقیقت این است که اگر تو قلبا به سخنان پرنده کوچولوی روی شانه ات گوش فرا بدهی- اگر بپذیریم که هر لحظه می‌توانی بمیری- آن وقت ممکن نیست تا این حد جاه‌طلب باشی که الان هستی.

 اموری که تو زمان زیادی را صرف آنها می کنی- همه این کارهایی که انجام می دهی- آنقدرها هم مهم نیستند. کمی به معنویت بیندیش.

میچ، من هم به درستی نمی دانم که مفهوم پیشرفت معنوی چیست. اما میدانم که به نحوی فقدان ضروریات داریم. به شدت درگیر مسائل مادی هستیم که ما را راضی نمی کنند. روابط عاشقانه مان را، جهان اطرافمان را… فقط برای نفع شخصی خود میخواهیم.(ص،۱۲۳)

گوهر خانواده

حقیقت امر این است که اگر امروز خانواده وجود نداشته باشد، هیچ بنیانی، هیچ زمین محکم و مطمئن ای وجود نخواهد داشت که مردم قادر باشند روی آن بایستند. این مطلب وقتی برای من روشن شد که مریض شدند اگر تو حمایت، عشق، توجه و نگرانی خانواده ات را نداشته باشی، تو ابداً هیچی هیچی نداری. عشق بی نهایت مهم است. همانطوریکه شاعر بزرگ مان اودن(Auden) گفته:  یا عاشق یکدیگر باشید یا بمیرید قشنگ است؟ نه؟  بدون عشق ما پرنده هایی شکسته بالیم.

 حالا فرض کن اگرمن متارکه کرده بودم، یا تنها زندگی می کردم، یا فرزندی نداشتم، آن وقت این بیماری خیلی خیلی دشوار تر می شد. واقعا نمی دانم آیا می‌توانستم از عهده اش برایم یا نه. البته که مردم،  دوستان همکاران برای دیدن من می آمدند، اما اینها خلا داشتن کسی را که هرگز از تو جدا نشود پر نمی کرد.  کسی که دائم مراقب تو است، نگران تواست، چشمش به تو است، و تمام وقت دارد تو را نگاه می کند.

این فقط بخشی از اهمیت خانواده است، نه فقط عشق؛ بلکه اینکه تو به بقیه این احساس را منتقل کنی و به آنها اجازه بدهی که بدانند کسی وجود دارد که نگاهش به آنهاست. همان چیزی که من با مرگ مادرم از دست دادم، یعنی امنیت معنوی و اینکه تو بدانی خانواده ای داری که هر لحظه مراقب و نگران توست. هیچ چیز دیگری جای خانواده و اثرات آن را نمی گیرد. نه پول، نه شهرت(ص ۱۳۱).

فرزند آوری

هر وقت که مردم از من سوال می کنند، بچه دار شویم یا نه، هرگز به آنها نمی گویم چه کار بکنند، فقط می گویم هیچ تجربه ای مثل تجربه بچه دار شدن نیست، بچه جایگزینی ندارد. تجربه ای است منحصر به فرد که به هیچ وجه هم پای دوست و رفیق بازی و روابط عاشق و معشوقی نیست. می خواهی تمام و کمال مسئول انسانی دیگر باشی، اگر میخواهی یادگیری چگونه عشق به بورزی و پیوند عاطفی قوی داشته باشی، لازم است که بچه دار شوی(ص،۱۳۳).

پول

پول خوب است. اثاث بیشتر خوب است. تجارت بیشتر خوب است. ما آن را تکرار می کنیم و می گذاریم که برایمان تکرار شود بارها و بارها تا اینکه دیگر هیچ کس به خودش زحمت نمی دهد هیچ چیز دیگری حتی فکر کند. یک انسان متعادل و طبیعی نیز دچار سرگیجه می شود و دید درستی از این نخواهد داشت که واقعا چه چیز مهم است. در طول زندگی ام به هر جایی که رفتم انسانهایی را دیدم که خواهان به دست آوردن چیزهای جدیدی بودند. می دانی تفسیر من از این قضیه چیست؟ این افراد آدم هایی بوده اند بسیار بسیار تشنه عشق که به جای کسب خود عشق، برای آن جایگزین‌هایی تعیین کرده اند. اشیاء مادی را در آغوش کشیده اند.  زهی خیال باطل! تو نمیتوانی اشیای مادی را جایگزین عشق، مهر و محبت، صمیمیت و رفاقت کنی.  چون من در حال مرگ هستم می توانم این چیزها را به تو بگویم، وقتی تو بیش از هر زمانی به عشق نیاز داری، نه پول نقد رت هیچ یک آن احساسی را که تو در پی آن هستی، به تو نخواهد داد، هیچ اهمیتی هم ندارد که چقدر پول و قدرت داشته باشی(ص، ۱۷۳)

تلخیص: منصوره طالبیان، کاندیدای دکتری مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی تهران، سرپرست تیم پژوهشی مرکز مشاوره آویسا